| |
| پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1390 |
| بی پدر |
به سر خاک پدر، دخترکی صورت و سینه بناخن میخست که نه پیوند و نه مادر دارم کاش روحم به پدر میپیوست گریهام بهر پدر نیست که او مرد و از رنج تهیدستی رست زان کنم گریه که اندریم بخت دام بر هر طرف انداخت گسست شصت سال آفت این دریا دید هیچ ماهیش نیفتاد به شست پدرم مرد ز بی داروئی وندرین کوی، سه داروگر هست دل مسکینم از این غم بگداخت که طبیبش ببالین ننشست سوی همسایه پی نان رفتم تا مرا دید، در خانه ببست همه دیدند که افتاده ز پای لیک روزی نگرفتندش دست آب دادم بپدر چون نان خواست دیشب از دیدهٔ من آتش جست هم قبا داشت ثریا، هم کفش دل من بود که ایام شکست اینهمه بخل چرا کرد، مگر من چه میخواستم از گیتی پست سیم و زر بود، خدائی گر بود آه از این آدمی دیوپرست پروین اعتصامی ع.سربدار
|
|
| |
| شنبه 30 مرداد ماه سال 1389 |
|
برادرانم از فقر وگرسنگی مردن
قوم وخویشان ما در عزایشان گوسفندان قربانی کردند
دشتها آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزه کین پوشانده ست هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست شعر از: حمید مصدق ع.سربدار |
|
| |
| شنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1389 |
| آب و آتش |
آب و آتش نسبتی دارند جاویدان مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما آتشی با شعله های آبی زیبا آه سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم
آتشی سوزان و سوزاننده و زنده چشمه ی بس پاکی روشن
هم فروغ و فر دیرین را فروزنده هم چراغ شب زدای معبر فردا آب و آتش نسبتی دارند دیرینه آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریکی و بیداد
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
همچنان که رفته است و می رود
بر باد
مهدی اخوان
ع.سربدار |
|
| |
| دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387 |
| جامه ی عید |
سرخوش و خندان ز جا برخاستم خانه را همچون بهشت آراستم شمع های رنگ رنگ افروختم عود و اسپند اندر آتش سوختم جلوه دادم هر کجا را با گلی نرگسی یا میخاکی یا سنبلی کودکم آمد به برخواندم ورا جامه های تازه پوشاندم ورا شادمان رو جانب برزن نهاد تا بداند عید، یاران را چه داد ساعتی بگذشت و باز آمد ز در همچو طوطی قصه ساز آمد ز در گفت: «مادر! جامه ام چرکین شده قیرگون از لکه های کین شده بس که بر او چشم حسرت خیره شد رونقش بشکست و رنگش تیره شد هر نگاه کینه کز چشمی گسست لکه یی شد روی دامانم نشست از حسد هر کس شراری برفروخت زان شرر یک گوشه از این جامه سوخت مانده بر این جامه نقش چشمشان کینه و اندو ه و قهر و خشمشان» گفتمش: «این گفته جز پندار نیست» گفت : « مادر! دیده ات بیدار نیست جامه تنها نه که جان فرسوده شد بس که با چشمان حسرت سوده شد از چه رو خواهی که من با جامه یی افکنم در برزنی هنگامه یی جلوه در این جامه آخر چون کنم کز حسد در جام خلقی خون کنم شرمم اید من چنین مست غرور دیگران چون شاخه ی پاییز، عور همچو ماهی کش نباشد هاله یی یا چو شمعی کو ندارد لاله یی بر تنم این پیرهن ناپک شد چون دل غمدیدگان صد چک شد یا مرا عریان چو عریانان بساز یا لباسی هم پی آنان بساز!» این سخن گفت و در آغوشم فتاد ککلش آشفت و بر دوشم فتاد اشک من با اشک او آمیخت نرم بوسه هایم بر لبانش ریخت گرم گفتمش:« آنان که مال اندوختند از تو کاش این نکته می آموختند کاخشان هر چند نغز و پربهاست نقش دیوارش ز خشم چشم هاست گر شرابی در گلوشان ریخته حسرت خلقی بدان آمیخته شاد زی، ای کودک شیرین من از رخت باغ و گل و نسرین من! از خدا خواهم برومندت کند سربلند و آبرومندت کند لیک چون سر سبز، شمشادت شود خود مبادا نرمی از یادت شود گر ترا روزی فلک سرپنجه داد کس ز نیرویت مبادا رنجه باد!» سیمین بهبهانی
ع.سربدار |
|
| |
| شنبه 2 شهریور ماه سال 1387 |
| بیا ز سنگ بپرسیم |
درون اینه ها درپی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند بیا ز سنگ بپرسیم زانکه غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر کجا پناه بری ؟ خانه خدا سنگ است به قصه های غریبانه ام ببخشایید که من که سنگ صبورم نه سنگم و نه صبور دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد در آن مقام که خون از گلوی نای چکد عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند از آن که عاقبت کار جام با سنگ است بیا ز سنگ بپرسیم نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟ درون اینه ها در پی چه می گردی ؟فریدون مشیریع.سربدار |
|
| |
| پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386 |
| بازگشت |
مدتی بود که میخواستم سر در نیستی خود برم تا در هستی
او بر آیم ولی نشاید کار برزگان کردن.....امید که از این
به بعد در خیل شما عزیزان پیوسته باشمی تا دل از خود
کنده باشمی ودر فنا در شما شاید از خود خلاصی یافتمی....!
پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است
مرد دیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نارواست
مرد خسته ای که دیدگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر
صبر
صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
مرد دیگر نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دگیری است
از مصاف خود گریختن
وین همه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
ایم شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دگیری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله های نارسای اوست
فریدون مشیری
ع.سربدار |
|
| |
| یکشنبه 21 آبان ماه سال 1385 |
| شمع |
تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام امیدم بخون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست
کاندرین دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست
آه ، ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم ،رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم نمک، دیگر مپاش
قصه بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش
جز تو ام ای مونس شب های تار
در جهان دیگر مرا یاری نماند
زآن همه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی امید دیداری نماند
همدم من، مونس من، شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟
وندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من ، وای بر من،یار کو؟
اندرین زندان من ، امشب شمع من
دست خواهم شستن ازاین زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیر های بندگی
ع.سربدار
|
|
| |
| چهارشنبه 17 آبان ماه سال 1385 |
|
من زاهد ودرویشم
صد قافله در پیشم
من رند خراباتم
فارغ ز مباهاتم
من بر سر هر راهی
صد دار بر افرازم
تا کوس اناالحق را
بر جان جهان ریزم
ع.سربدار |
|
| |
| جمعه 27 مرداد ماه سال 1385 |
| رهایی |
صدای ضربان قلبم را از پشت شیشه های پنجره ای بسته
وآخرین پک های نفسم را با سیگاری که دیگر رو به خاموشیست
وپلک های سنگینم را به زور از هم میگشایم تا شاید برای آخرین بار
در این دنیا چیزی باشد که قابل نگریستن باشد..... شاید
رهایی و آزادی چه سخت است این نعمتی که همه به
دنبال آنند ولی وقتی به دستش میاوری به دنبال قفسی
میگردی تا خود را در آن حبس کنی از دید نگا های
نامحرمان و کسانی که دوستت میپندارند واین فقط
تو هستی که میدانی که تنهایی ورها ورهایی را
باور نتوانی کرد که رهایی یعنی غربت و بیکسی
فارغ از همه چیز و همه کس ودر این بیابان
حول و ولا وتاریک تنها تویی وتو ودر این
شبستان سرد و تاریک زوزه گرگان وشغالان
نه سکوت مبهم وگنگی ترا میخواند به خویش
وتو تمام وجودت فرار و گریزان از این همه
رهایی
ع.سربدار |
|
| |
| چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385 |
| غریبانه |
نفس آدم ها سر به سرافسردهست
روزگاریست در این گوشه
پژمرده هوا هر نشاطی مرده است..!
سهراب
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دراین خانه غریبند ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خم خانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید
ه.الف .سایه
(ع.سربدار) |
|
| |
| دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385 |
| تولدی دیگر |
غریبی بس مرا دلگیر داره
فلک بر گردنوم زنجیر داره
فلک از گردنوم زنجیر وردار
که غربت خاک دامن گیر داره
***************** پارادایس یکمین سال عمرخویش را پشت سرنهاد و من سی ونهین سال را
پـــارادایس یک سال را با دوستانی همدم وهمدل پشت سر نهاد ومن سی نه
سـال را تنها و غریب چونـــان کرگدنی تنها سر بر زیر افکنده در لم یزرع
روزمرگی و پوچستان زمین و زمان دربین خــویشان وعزیــزانم گم گشتم و
خفگــی دیوانه واری گلویم رامی جویدوحال باز تنها و تنها تر در غربتستانی
جزیره وارواتوپیایی دردرون خویش هم درجغرافیای مکانی وزمانی خویش
تا دست سرنوشت برای این نابخشوده چه تقدیری را رقم زده است شکنجه هایی
سیزیف وار برای تنی فرسوده وخسته
از ادامه حیات در این کره خاکی و این دایره مینا که چنین خونین گشته از آن وین
جگرمی نخورده وسینه ای مال امال درد که اورا نیست مرحمی بر دل ریش خورده اش
خدا را مرحمی
ع.سربدار
|
|
| |
| دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385 |
|
چیز ها دیدم من
رنج با خود بودن
رنج تنهای خویش
در میان قوم خویش
وسکوت کردن خویش
وسکوتم را نشکستم هرگز
درد آزارم داد
طعنه ها بر دل من ریش زدند
روح من گشت پریش
دل من آزرده است
دل من بشکسته است
دل من بارانی است
لیک چشمانم خشک
چونکه من در
دل خویش میگریم
گفته بودند زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
لیک
زندگی دردل من اتشی
افکنده است
واندر ان اتش دل من
میسوزد
بغض من می ترکد
دل من دست از این سر بردار
کین سر سر بردارمنتظر است
شاید ..شاید امشب به سراغم ایند
باید امشب بروم
چه کسی بود صدا زد مرا
ع.سربدار
|
|
| |
| یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1385 |
| شاملو |
برای چهارمین بار قبر بزرگ مرد
آزاده ایران ویران شد
ع.سربدار
من بامداد سرانجام
خسته
بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم
هر چند جنگی از این فرساینده تر نیست
که بیش از ان باره برانگیزی
آگاهی
که سایه عظیم کرکسی گشوده بال
بر سر این میدان گذشته است
تقدیر از تو گدازی خون آلود در خاک کرده است
وترا
از شکست ومرگ
گریز نیست
آری ..... این بامداد را
هرگز غروبی نیست.....!
احمد شاملو |
|
| |
| چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384 |
| درد نامه |
|
من دیگر هرگز نخواهم خندید
من دیگر هرگز نخواهم خندید
هرگز لبانم دیگربه شادی از هم نخواهم گشود
هرگز صورتم از ذوق دیدن چیزی یا کسی گل نخواهد انداخت.
آری دیرگاهی است در این خلوت ماتم زده
مرگ خویش را در خویش باور کرده ام
دیر گاهی است که من مرده ام
و من این را از نگاه های بی احساس دگران
فهمیده ام
از بی تفاوتی تمامی کسانی که در خیال من
از کنار من عبور می کنند
و می بینند که بر من چه می گذرد
آری دیرگاهی است که من مرده ام وباور نداشته ام
مرگ خویش را
واکنون بدین باوررسیده ام که فقط من هستم
که احساس درد دیگران را در خویش لمس می کنم
و از درد بر خویش می پیچم و می پیچم ومی پیچم
وسکوت را بر خود تحمیل کرده ام
به جرم غریب بودن در دیار خویش
ع.سربدار |
|
| |
| پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1384 |
| زندگی توده |
زندگی توده انباشته ای از درد است
زندگی لبخند داس مه نو ست
زندگی تیشه مرگ است به دست
زندگی ابر پر از باران است
دل من میشکند وقتی که
گل مریم میروید.
یا که شب بو
فضا را از عطر
اکنده کند.
مرگ را خدایا
اگر از قاموس طبیعت میبرد
تکلیف چه بود.
دیگر نخواهم نبشت.خسته ام .... تا بعد
خدا به سلامت داردتان.........بدرود
ع.سربدار |
|
| |
| شنبه 6 اسفند ماه سال 1384 |
| عجب صبری خدا دارد |
قطعه شعری از استاد رحیم معینی کرمانشاهی :
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر , ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه ی صد دانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را , پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی , زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب
تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد !
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !
ع سربدار |
|
| |
| سه شنبه 25 بهمن ماه سال 1384 |
| برادرانم |
برادرانم از فقر و گرسنگی مردند
قوم وخویشان ما در عزایشان
گوسفندان قربانی کردند.............
من مست بودم از ازل
ساقی بیامد در نظر
گفتا بگیر جام دگر
از فرط سستی وکجی
وز دست اوهام تهی
از کف رها شد جام می
آن جام پر ز خام می
ناگه بشد بلوا وشر
درد آمد و رنج آمد و
غوغا بشد در بحر وبر
دیدم یکی گفتا یخشم
کی ابله پر مدعا
ای کهنه مغز بی کلاه
دانی چه کردی بر خودت
بنگر ببین اندر برت
ماند یکی آن دلبرت
گفتم بیا ای عشق من
تا من رها گردم زدرد
گفتا که ای فانی پست
من خود بدم هر چه که هست
گفتم کجایی عقل من
تا توبگیری دست من
گفتا که گر عقل بایدت
لبریز از غم آیدت
در فکر شو اندیشه شو
از چه بلغزید دست تو
وز جبر بود یا اختیار
بازیچه دست نگار
چون من نداشتم عقلکی
یا فهم ودرک اندکی
در خود شدم بی خود شدم
وندر زمین وآسمان
بی یار وبی یاور شدم
با خود بگفتم ای پسر
یزدان پاک داده کلاه
بنگر به این داد ودهش
وز خود برون کن این منش
گفتم که ای دادار پاک
رفتار نیک پندار نیک گفتار نیک
از بهر رحمت ده به من
تا من بمانم با امید
سر به دامانم سکوت اندر بغل
بی خود از کردار خویش اندر ازل
غرق اندر سکوتی میشدم من تا ابد
با غم بود ونبود ای با خرد
در خود بدم دیدم بیامد ساقیا
در دست او یک ساغری
ور دست دیگر دلبری
با شوق و با عشوه گری
چهره نمایان چون پری
شادی بیاورد بهر ما
وز غم رها کرد جان ما
ساقی بگفتا ای پسر
که این همه رحم و امید
از بهر آن اندک سکوت
یزدان پاک داده ترا
اکنون برو نم نم بنوش
کم کم بنوش پیوسته و اندک بنوش
تا شاد باشی با صنم
تا صبح حشر وصور و دم
ع.سربدار |
|
| |
| شنبه 15 بهمن ماه سال 1384 |
| آنکه در خون غلطید |
آنکه در خون غلطید
آنکه در خون غلطید
یک نفر بود جوان
یک نفر بود برزگ
یک نفر بود شریف
یک نفر از گل سرخ
یک نفر چون لاله
یک نفر چون سنبل
یک نفر کز سر عشق
جان را بخشیده
چه نکو بخشیده
یک نفر که راستی
ز نگاهش بارد
مهر از او می جوشد
یک نفر کز خونش
گل عشق می روید
یک نفر کز مهرش
کودکی جان گیرد
او که در خون غلطید
یک نفر بود شهید
یک نفر کز جانش
حس شود مهر ــ بسیار
یک نفر کز بویش
می رسد آزادی
ع.سربدار |
|
| |
| پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1384 |
| ای آموزگار بزرگ شهادت |
کل شهر محرم وکل یوم عاشورا وکل ارض کربلا
امام صادق
ایا اگر ما در دوران حسین شهیدزندگی میکردیم
چه راهی را انتخاب میکردیم؟ با ازاد مرد تاریخ
همراه بودیم یا در جبهه مقابل او؟
شرایط را در زمان حال ترسیم کنیم
صحنه روزعاشورا را : که در واقع همینطور هم هست
رانت خواری - فساد مالی -فحشا- نابرابری اقتصادی
تضاد طبقاتی وووووهزاران مورد دیگر که در زندگی روزمره مان
در جامعه مان باآن مواجه ایم وشاهد زمانه خویش هم هستیم
و مسئول در قبال خود وهمه وفردا ها
حال میخواهیم راهمان را انتخاب کنیم؟چه باید کرد؟سکوت
یعنی همدستی با یزیدیان زمان
سخن گفتن-وهر حرکتی یعنی برسر دار رقصیدن
کدام ره
ع.سربدار
ای آموزگار بزرگ شهادت
و اما تو ای حسین
با تو چه بگویم ؟ شب تاریک وبیم موج گردابی چنین هائل
و تو ای چراغ راه ،ای کشتی رهایی
ای خونی که از آن نقطه صحرا جاودان می طپی و میجوشی
و در بستر زمان جاری هستی وبر همه نسل ها می گذری
و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی
ای آموزگار بزرگ شهادت
برقی از آن نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن
قطره ای از آن خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ما
جاری ساز، و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این
زمستان سرد وفسرده ما ببخش. ای که مرگ سرخ را برگزیدی
تا عاشقانت رااز مرگ سیاه برهانی،
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما
به تو و خون تو محتاج است
بر گرفته از کتاب نیایش
دکتر علی شریعتی
|
|
| |
| سه شنبه 11 بهمن ماه سال 1384 |
| محرم |
ایا اگر ما در دوران حسین شهیدزندگی میکردیم
چه راهی را انتخاب میکردیم؟ با ازاد مرد تاریخ
همراه بودیم یا در جبهه مقابل او؟
ع.سربدار
امام صادق
کل شهر محرم وکل یوم عاشورا وکل ارض کربلا
در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه زمین حرام بود
و چهار ماه رجب و ذی القعده وذی الحجه ومحرم
زمان حرام: یعنی که در آن جنگ حرام است.
دو قبیله که با هم در جنگ بودند تا وارد ماه حرام
می شدند.جنگ را موقتا تعطیل میکردند
اما برای آنکه اعلام کنند که : در حال جنگند واین
آرامش از سازش نیست
ماه حرام رسیده است و چون
بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت
سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده
قبیله پرچم سرخی برمی افراشتند
تا دوستان و دشمنان ومردم همه بدانند
که جنگ پایان نیافته است
آنها که به کربلا میروند ومی بینند
که جنگ با پیروزی
یزید پایان یافته وبر صحنه جنگ
آرامش مرگ سایه افکنده است
اما می بینند که بر قبه آرامگاه حسین
پرچم سرخی در اهتزاز است
بگذار این : سالهای حرام : بگذرد
برگزیده از کتاب حسین وارث آدم
دکتر علی شریعتی
..........................................................
امشب اول ماه محرم است
شبی که ستمکاران تاریخ از
آغاز آن همواره بر خود لرزیده وبا
وحشت و حول بر ان چشم دوخته اند
شبی که آبستن بزرگترین رویداد تاریخ
بشری است امید که بعد ازگذشت قرنها
کسی یافت شود که
ندای هل من ناصرا ینصرنی
را که از گلوی تاریخ هنوز به گوش جانها میرسد
جوابگوی باشد یا حداقل بی اعتنا
از کنار ان چشم بر نبنددو نگذرد
امید که نسل جوان ما حاکمیت
موجود را با اساس دین
یکی ندانند که همواره یزیدیان
با نام خلیفه الله بر جوامع بشری حکم رانده
ع.سربدار
.........................................................
لحظه ی دیدار
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
مهدی اخوان |
|
| |
| شنبه 8 بهمن ماه سال 1384 |
| آیا برادرانیم؟ |
آیا برادرانیم؟
جانی شکسته دارم از دوستی گریزان
در باورم نگنجد بیداد از عزیزان
وایا ستیزه جویان با دشمنان ستیزند
آیا برادرانیم با یکدیگر ستیزان
آه آن امیدها کو
چون صبح نوشکفته
تا حال من ببینند در شام برگ ریزان
از جور دوست هرچند از پا افتادگانیم
ما را ازین گذرگاه ای عشق بر مخیزان
فریدون مشیری
|
|
| |
| پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1384 |
| بابک |
روح بابک در تو
در من هست
مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش
دشمن
گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر باید یکسر
بابکستان گردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
از جغد شود پاک و
گلستان گردد
خسرو گلسروخی |
|
| |
| دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1384 |
| دوزخ روح |
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح ؟
مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست
ای صبا مگذر از اینجا ، که درین دوزخ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نیست
سایه جان ! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوارا به وطن حاجت نیست
هوشنگ ابتهاج
|
|
| |
| شنبه 1 بهمن ماه سال 1384 |
| بجویئم |
بجویئم وبیابیم کهن گمشده ها را
وز این خانه برا نیم به زور آمده ها را
گرامی بشماریم چوجانها همه گان ها
دگر ره بگشایئم به شادی کده ها را
|
|
| |
| جمعه 30 دی ماه سال 1384 |
| مسخ |
نه غار کهف
نه خواب قرون
چه میبینم ؟
به چشم هم زدنی روزگار برگشته است
به قول پیر سمرقند
همه زمانه دگر گشته است
چگونه پخته خاک
که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش
چو قطره قطره خون در وجود من جاری است
چنین به دیده من ناشناس می آید ؟
میان اینهمه مردم میان اینهمه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حیرت محض
یکی به قصه خود آشنا نمی بینم
کسی نگاهم را
چون پیشتر نمی خواند
کسی زبانم را
چون پیشتر نمی داند
ز یکدیگر همه بیگانه وار می گذریم
به یکدیگر همه بیگانه وار می نگریم
همه زمانه دگر گشته است
من آنچه از دیوار
به یاد می آرم
صف صفای صنوبرهاست
بلوغ شعله ور سرخ سبز نسترن است
شکفته در نفس تازه سپیده دمان
درست گویی جانی به صد هزار دهان
نگاه در نگه آفتاب می خندد
نه برج آهن و سیمان
نه اوج آجر و سنگ
که راه بر گذر آفتاب می بندد
من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شکوه کوکبه دوستی است بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر
نه جای بوسه تیر
من آنچه از آتش
به خاطرم باقی است
فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و
گونه ساقی است
سرود حافظ و جوش درون مولانا ست
خروش فردوسی است
نه انفجار فجیعی که شعله سیال
به لحظه ای بدن صد هزار انسان را
بدل کند به زغال
همه زمانه دگر گشته است
نه آفتاب حقیقت
نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاک رخت بربسته است
و آدمی افسوس
به جای آنکه دلی را ز خاک بردارد
به قتل ماه کمر بسته است
نه غار کهف
نه خواب قرون! چه فتاده ست ؟
یکی یه پرسش بی پاسخم جواب دهد
یکی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت به آفتاب دهد
که در زمین که اسیر سیاه کاریهاست
و قلب ها دگر از آشتی گریزان است
هنوز رهگذری خسته را تواند دید
که با هزار امید
چراغ در کف
در جستجوی انسان است
فریدون مشیری
|
|
| |
| یکشنبه 25 دی ماه سال 1384 |
| کیفر |
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا
خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
*** در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .
من اما در زنان چیزی نمی یابم -
گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا ار خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست ...
جرم این است !
جرم این است !
احمد شاملو
|
|
| |
| سه شنبه 20 دی ماه سال 1384 |
| فریاد های سوخته |
من با کدام دل به تماشا نشسته ام
آسوده
مرگ آب و هوا و نبات را
مرگ حیات را ؟
من با کدام یار!
در این غبار سنگین
مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟
در انهدام جنگل
در انقراض دریا
در قتل عام ماهی
من با کدام مایه صبوری
فریاد برنداشته ام
آی!....؟
پیکار خیر و شر
کز بامداد روز نخستین
آغاز گشته بود
در این شب بلند به پایان رسیده است
خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست
وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم
بر خاک ریخته ست
در تنگنای دلهره اینک
خاموش و خشمگین به چه کاریم ؟
فریاد های سوخته مان را
در غربت کدام بیابان
از سینه های خسته برآریم ؟
ای کودک نیامده ! ای آرزوی دور
کی چهره می نمایی؟
ای نور مبهمی که نمی بینمت درست
کی پرده می گشایی ؟
امروز دست گیر که فردا
از دست رفته است
انسان خسته ای که نجاتش به دست تست
فریدون مشیری |
|
| |
| شنبه 10 دی ماه سال 1384 |
| رهگذر با من گفت |
کودک خواهر من
نونهالی ست که من می بینم
می کشد قد چو یکی ساقه سبز گیاه
او چه داند که چرا
باغ بی برگ و گیاه
از درختان تنومند تهی ست
او به من می گوید
چه کسی با تبر انداخته است
این درختان را بی رحمانه
او به من می گوید
باز در باغ
درختان تنومند و قوی خواهد رست ؟
من به او می گویم
من نهالی بودم
که مرا محنت بی آبی در خود
افسرد
می توانی فردا
توتنومند درختی باشی
او نمی داند اما
ریشه را با تیشه
صحبت از الفت نیست
کودک خواهر من
نو نهالی ست که در حال برآورد شدن است
من باو می خواهم
سخت هشدار دهم می ترسم
هیبت تیشه اش افسرده کند
کودک خواهر من
غرق در بی خبری ست
حمید مصدق
|
|
| |
| سه شنبه 6 دی ماه سال 1384 |
| رفتن |
ناله من در گلو خاموش میمیرد.
وز کس اش نیز امید شنیدن نیست.
وشراب را آری دیرگاهی است که مستی اش بخشیده ام.........
وجامم را ز خون پر کرده ام ........ برای کوک ساز های بی فرجام
در زیر باران عشق
وحدیث رفتن خود دیگر حکایتی است
که بارها وبارها با خود تمرین کرده ام
ودر سوگش در خلوت تنهایی خود
با خود گریسته ام نه برای خود که برای تو
تویی که لبریز از محبتی وعشق
تویی که به سبکبالی یک روح
به ترنم زیبای جویبارها در فصل بهار
وبه لطافت ابر سپید ی که بر طاق فلک چسبیده
که آمدنت را همواره به انتظار نشسته ام
ورفتنت را .........باور داشته ام
که تو در این دیار غریبی بیش نیستی
وامدنت همواره با کوله بار رفتن بر دوش بوده
(به برادر عزیزم که در دیار غریب آشناست
ودر دیار خویش غریب)
ع.سربدار |
|
| |
| سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384 |
| حرف آخر |
آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
خود از اینروست اگر می گویم
پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
بر سر دار بسازیم آونگ
حمید مصدق |
|
| |
| شنبه 26 آذر ماه سال 1384 |
| ساقی نامه |
بیا ساقی آن می کـه حال آورد
کرامـت فزاید کـمال آورد
بـه مـن ده که بس بیدل افتادهام
وز این هر دو بیحاصـل افـتادهام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
بده تا بـگویم بـه آواز نی
کـه جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فـتوح
کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح
بده تا بـه رویت گـشایند باز
در کامرانی و عـمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جـم
زند لاف بینایی اندر عدم
بـه مـن ده که گردم به تایید جام
چو جـم آگـه از سر عالم تـمام
دم از سیر این دیر دیرینـه زن
صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن
هـمان منزل است این جهان خراب
کـه دیدهسـت ایوان افراسیاب
کـجا رای پیران لشـکرکـشـش
کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش
نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد
کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد
هـمان مرحلهسـت این بیابان دور
کـه گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج
بیا ساقی آن آتـش تابـناک
کـه زردشـت میجویدش زیر خاک
بـه من ده که در کیش رندان مست
چـه آتشپرسـت و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت
کـه اندر خرابات دارد نشـسـت
بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهـم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشـهسوز
کـه گر شیر نوشد شود بیشهسوز
بده تا روم بر فـلـک شیر گیر
بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشـت
عـبیر مـلایک در آن می سرشت
بده تا بـخوری در آتـش کـنـم
مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم
بده ساقی آن می کـه شاهی دهد
بـه پاکی او دل گواهی دهد
میام ده مـگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مـغاک
چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم
در اینـجا چرا تختـهبـند تـنـم
شرابـم ده و روی دولـت بـبین
خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین
من آنم که چون جام گیرم به دست
بـبینـم در آن آینه هر چه هست
بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم
دم خـسروی در گدایی زنـم
بـه مسـتی توان در اسرار سفت
کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت
کـه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخـش دهد زهره آواز رود
مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود
بـه یاد آور آن خـسروانی سرود
کـه تا وجد را کارسازی کـنـم
بـه رقـص آیم و خرقهبازی کنـم
بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت
بـهین میوه خـسروانی درخـت
خدیو زمین پادشاه زمان
مـه برج دولـت شـه کامران
کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست
تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده مـقـبـلان
ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان
الا ای هـمای هـمایون نـظر
خجسـتـه سروش مـبارک خبر
فلـک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
بـه جای سکـندر بـمان سالـها
بـه دانادلی کشـف کـن حالـها
سر فـتـنـه دارد دگر روزگار
مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قـلـمزن کـند روزگار
مـغـنی بزن آن نوآیین سرود
بـگو با حریفان بـه آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت
کـه از آسمان مژده نصرت اسـت
مـغـنی نوای طرب ساز کـن
بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن
کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای
مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود
بـگوی و بزن خـسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کـن
ز پرویز و از باربد یاد کـن
مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار
بـبین تا چه گفـت از درون پردهدار
چـنان برکـش آواز خـنیاگری
کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری
رهی زن که صوفی بـه حالـت رود
بـه مسـتی وصلـش حوالت رود
مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده
بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده
فریب جـهان قصـه روشن اسـت
بـبین تا چه زاید شب آبستن است
مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن
بـه یکـتایی او کـه تایی بزن
هـمیبینـم از دور گردون شگفت
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت
دگر رند مـغ آتـشی میزند
ندانـم چراغ کـه بر میکـند
در این خونفشان عرصه رسـتـخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
بـه مسـتان نوید سرودی فرست
بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت
ع.سربدار |
|
| |
| سه شنبه 22 آذر ماه سال 1384 |
| هر که با ما نیست |
گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟
فریدون مشیری |
|
| |
| پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384 |
| آیه های زمینی |
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...
فروغ فرخ زاد
|
|
| |
| یکشنبه 13 آذر ماه سال 1384 |
| مشعل خاموش |
شانزدهم آذرماه روزی که سه قطره خون
( رضوی ؛قند چی؛آلاد پوش)
بر در دانشگاه تهران بر زمین نشستند؛به انتظار
تا چراغ راه دانشجویان گم کرده راه باشند
برایرانیان آزاده تسلیت باد
به امید رهایی دانشجویان زندانی در بند جور نمرود های زمانه
در تمام دنیا
۱۶/آذر /۱۳۸۴
لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور
در گوشه ای ز خلوت این دشت هولناک
جوی غریب مانده ی بی آب و تشنه کام
افتاده سوت و کور
بس سالها گذشته کز آن کوه سربلند
پیک و پیام روشن و پاکی نیامده ست
وین جوی خشک ، رهگذر چشمه ای که نیست
در انتظار سایه ی ابری و قطره ای
چشمش به راه مانده ، امیدش تبه شده ست
بس سالها گذشته که آن چشمه ی بزرگ
دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست
خشکیده است ؟ یا ره دیگر گرفته پیش ؟
او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
و اکنون که نیست ، ساز و سرود و ترانه نیست
در گوشه ای ز خلوت دشت افتاده خوار
بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
با آن یگانه همدم دیرین دیر سال
آن هم نشین تشنه ، چنار کهن ، که نیست
بر او نه آشیانه ی مرغ و نه بار و برگ
آنجا ، در انتظار غروبی تشنه است
کز راه مانده مرغی بر او گذر کند
چون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیر
بر شاخه ی برهنه ی خشکش ، غریب وار
سر زیر بال برده ، شبی را سحر کند
این است آن یگانه ندیمی که جوی خشک
همسایه است با وی و همراز و همنشین
وز سالهای سال
در گوشه ای ز خلوت این دشت یکنواخت
گسترده است پیکر رنجور بر زمین
ای جوی خشک ! رهگذر چشمه ی قدیم
وقتی مه ، این پرنده ی خوشرنگ آسمان
گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
آیا تو هیچ لب به شکایت گشوده ای
از گردش زمانه و نیرنگ آسمان ؟
من خوب یادم آید ز آن روز و روزگار
کاندر تو بود ، هر چه صفا یا سرور بود
و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود ، و ندانست هیچ کس
کز کوهسار جودی ، یا کوه طور بود
آنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفت
آنجا که قطره قطره چکد از زبان برگ
آنجا که ذره ذره تراود ز سقف غار
روشن چو چشم دختر من ، پاک چون بهشت
دوشیزه چون سرشک سحر ، سرد چون تگرگ
من خوب یادم آید ز آن پیچ و تاب هات
و آنجا که آهوان ز لبت آب خورده اند
آنجا که سایه داشتی از بیدهای سبز
آنجا که بود بر تو پل و بود آسیا
و آنجا که دختران ده آب از تو برده اند
و اکنون ، چو آشیانه متروک ، مانده ای
در این سیاه دشت ، پریشان وسوت و کور
آه ای غریب تشنه ! چه شد تا چنین شدی
لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور ؟
مهدی اخوان ثالث
|
|
| |
| شنبه 5 آذر ماه سال 1384 |
| مرداب |
عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه ی خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفری دور و دراز
مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتی سرگردانی
لنگر اندازد در ساحل او
ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چست
دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
همچنان محتضر و خون آلود
افتد ، آسوده ز صیاد بر او
بشکند آینه ی صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگاه شاید مرغابیها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت
زیر سقف سیه و کوته ابر
تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابر ستبر
و ای بسا شب که بر او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد ، ماه به او
شب دراز است و قلندر بیکار
مه کند در پس نیزار غروب
صبح روید ز دل بحر خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
دفتر خاطره ای پاک سپید
نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
نه بر او مانده نشانی نه، خطی
اضطرابی تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن
گر بود دشت گذشتن هموار
ور بوده دره سرازیر شدن
ای خوشا زیر و زبرها دیدین
راه پر بیم و بلا پیمودن
روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیت بودن
عمر « من » اما چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند مجو و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش
مهدی اخوان ثالث |
|
| |
| دوشنبه 30 آبان ماه سال 1384 |
| تشویش |
بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و. به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پروازار ندادیمش
هستی ما که چو آینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو می ریزد
دوست کاندر بر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ.. !زندان است
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوب من ! دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن
من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال آور
و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
وندر این فتنه بی تدبیر
با چه دل شوره و بیمی نگرانم من
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده ؟
بنششینیم و بیندیشیم
هوشنگ ابتهاج |
|
| |
| سه شنبه 10 آبان ماه سال 1384 |
| سرود پناهنده |
نجوا کنان به زمزمه سرگرم مردی ست با سرودی غمناک خسته دلی ، شکسته دلی ، بیزار از سر فکنده تاج عرب بر خاک این شرزه شیر بیشه ی دین ، آیت خدا بی هیچ باک و بیم و ادا سوی عجم کشیده دلش ، از عرب جدا امشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر دارد آهسته می سراید و با خویش امشب سرود و سر دگر دارد نجوا کنان به زمزمه ، نالان و بی قرار با درد و سوز گرید و گوید امشب چو شب به نیمه رسد خیزم وز این سیاه زاویه بگریزم پنهان رهی شناسم و با شوق می روم ور بایدم دویدن ، با شوق می دوم گر بسته بود در ؟ به خدا داد می زنم سر می نهم به درگه و فریاد می کنم خسته دل شکسته دل غمناک افکنده تیره تاج عرب از سر فریاد می کند هیهای ! های ! های ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست راهم دهید آی ! پناهم دهید آی اینجا درمانده ای ز قافله ی بی دل شماست آواره ای، گریخته ای ، مانده بی پناه آه اینجا منم ، منم کز خویشتن منفورم و با دوست دشمنم امشب عجیب حال خوشی دارد پا می زند به تاج عرب ، گریان حال خوشی ، خیال خوشی دارد امشب من از سلاسل پنهان مدرسه سیر از اصول و میوه و شاخ درخت دین وز شک و از یقین وز رجز خلق و پاکی دامان مدرسه بگریختم چگونه بگویم ؟ حکایتی ست دیگر به تنگ آمده بودم از خنده های طعن وز گریه های بیم دیگر دلم گرفته ازین حرمت و حریم تا چند می توانم باشم به طعن و طنز حتی گهی به نعره ی نفرین تلخ و تند غیبت کنان و بدگو پشت سر خدا؟ دیگر به تنگ آمده ام من تا چند می توانم باشم از او جدا ؟ صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاه با خاطری ملول ز ارکان مدرسه بگریخت از فریب و ریا ، از دروغ و جهل نابود باد - گوید - بنیان مدرسه حال خوش و خیال خوشی دارد با خویشتن جدال خوشی دارد و اکنون که شب به نیمه رسیده ست او در خیال خود را بیند که اوراق شمس و حافظ و خیام این سرکشان سر خوش اعصار این سرخوشان سرکش ایام این تلخکام طایفه ی شنگ و شور بخت زیر عبا گرفته و بر پشت پوست تخت آهسته می گریزد و آب سبوی کهنه و چرکین خود به پای بر خاک راه ریزد امشب شگفت حال خوشی دارد و اکنون که شب ز نیمه گذشته ست او ، در خیال ، خود را بیند پنهان گریخته ست و رسیده به خانقاه ، ولی بسته است در و او سر به در گذاشته و از شکاف آن با اشتیاق قصه ی خود را می گوید و ز هول دلش جوش می زند گویی کسی به قصه ی او گوش می کند امشب بگاه خلوت غمناک نیم شب گردون بسان نطع مرصع بود هر گوهریش آیتی از ذات ایزدی آفاق خیره بود به من ، تا چه می کنم من در سپهر خیره به آیات سرمدی بگریختم به سوی شما می گریختم بگریختم ، به سوی شما آمدم شما ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست ای لولیان مست به ایام کرده پشت ، به خیام کرده رو آیا اجازه هست ؟ شب خلوت است و هیچ صدایی نمی رسد او در خیال خود را ، بی تاب ، بی قرار بیند که مشت کوبد پر کوب ، بر دری با لابه و خروش اما دری چو نیست ، خورد مشت بر سری راهم دهید آی! پناهم دهید آی! می ترسد این غریب پناهنده ای قوم ، پشت در مگذاریدش ای قوم ، از برای خدا گریه می کند نجواکنان ، به زمزمه سرگرم مردی ست دل شکسته و تنها امشب سرود و سر دگر دارد امشب هوای کوچ به سر دارد اما کسی ز دوست نشانش نمی دهد غمگین نشسته ، گریه امانش نمی دهد راهم ... دهید ، آی ! ... پناهم دهید ... آی هو ... هوی .... های ... های
مهدی اخوان ثالث
|
|
| |
| جمعه 6 آبان ماه سال 1384 |
| زمزمه های ازلی |
به نام ایزد یکتا که جان را فکرت آموخت وهر که را از این نعمت نصیبی ساخت اندازه ودر خور خویش وآنان را که محروم ساخت از این نعمت نیز حکمتش را در آن دید وما راست رضایت خاطر ورضای او
آه....... پروردگار من ! مصیبت مرا وملت مرا بیادآر تو دشمنان مرا و ملت مرا نظاره کن دشمنانی که وارثند اکنون اجنبیا نی که وارثند اکنون وما همگانی بی چراغ و چوپانیم مادرانی بی سایه و بیوگانی که برهنه اند دریغا.! هم آب و آتش خویش را مشتریانی دوباره ایم پی اندر آمدگانی در پس رنج گریزی در پیش خستگانی خواب آلودو آلودگانی برهنه ایم آری هم به جستحوی کفی نان که به در یوزگی دستی به دامان دیگران سپرده ایم پدرانی کفر کیش و وارثانی کیفر بین؟ وه............. از ابلهانی که بر سریر سلطنتند آه ..... پروردگار من راه رهایی کجاست نانی به سایه شمشیر شمشیری برهنه بر گردن و خاطر جانی که به جستجوی لقمه نانی حتی خطر به جان خسته خویش خریده است سیما سوختگانی از سموم این همه سال این همه سال سپرده سرانی به سایه خصم آه .... پروردگار من زیبا زنان قبیله ام اکنون بی عصمت وعشق می میرند وبا کرگان را اکنون که بردگا نی بی پرده وپریشانند سروران بر دار و مشایخی بی بها سنگها به شانه و آسیابی بر کول برنایان میهن من این گونه می زی اند بار ها به شانه و هیزم به گرده طفل کودکان میهن من این گونه می زی اند مشایخ اما مردگانی به دروازه اند وبرنایان مردگانی از مراثی خویش نه شام ونه سوری نه شعر ونه شادی نه رقص و نه شوری نه کلامی دلبخواه بی تاج و بی کلاه که ما همینانیم غرقه به رنج و آلوده در گناه چشمها بی جراغ وبی چهره دستها تک وبی تا وبی بیرق دلها پر....... ! و کوهی چنین مقدس آیا مامن شغالان است اما تو ای پروردگار من همواره درجلوس و همواره در جمیع همواره همواره گان تویی و ما اما بر سرنوشتی چنین چه بایدمان؟ که خود از یاد رفتگانی بی یاد و یاوریم پروردگار من ای پروردگار پهنه های پریشان بر خیز و بخوانمان من واین ملت من باری خواهنده وخواستار خدایی همچون تو بوده ایم بر خیز و بخوانمان
ع.سربدار |
|
| |
| پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1384 |
| شب قدر |
سوره قدر
دراین شب های پر از خلوت وتنهایی تن خویش را در زیر بارش باران رحمت خداوندی قرار دادن واز سرچشمه حیات جرعه ای نوشیدن ؛ ودر این شب مقدس خود را غسل دادن روحت را به پاکی ها سرشتن واز پلیدی ها دور نمودن؛ وه چه زیباست اخلاص ؛ به منتهای درجه ایمان رسیدن وخالص شدن برای او ودر او ؛نه به غیر او شاید قطره ای از این باران رحمت بر ما فرو ریزد واین کویر تشنه و خسته از پلیدیها را شستشویی دهد شب قدر ؛ شب رحمت الهی ؛شبی که ادمی از مرحله آدمیت به انسانیت میرسد .بیاییم قدر این شب را بدانیم که از هزاران شب برتر است نمدانیم کدامین شب است ولی میدانیم یکی از این شب هاست یکی از این شب هایی که همواره در پی یکدگر می آیند و میروند شبی که از هزاران شب برتر است؛ شبی که تمامی فرشتگان و روح به زمین می آیند تا دل هر تشنه ای را سیراب عشق کنند سلام ودرودی است این شب را تا دمدمه های صبح
ع.سربدار
آهوی زخمی
آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا می فتدا آهوان رفتند در خون به خدنگ رها دشت بی یاران وایم چو دوزخ بودا آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا می فتدا تیر زهر آگین بر پا شده است و رها از دلش اما بنگر چه خون می چکدا تیغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا وای از آن خاری کز یار بر دل خلدا آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا می فتدا پای رفتن نیست دیگر به کجا رودا کو سرای دوست که او سر نهدا عشق و هجرانی وایش چه ها می کشدا بر لبش لبخند در دل چه خون می خوردا آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا می فتدا چشمه بی آهو زین پس چه تشنه بودا دشت بی آهو وایم چه طوفان شودا آهوی زخمی در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا می فتدا رسول نجفیان |
|
| |
| چهارشنبه 27 مهر ماه سال 1384 |
| تلخ یا شیرین |
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم بر این سرای ماتم و در این دیار رنج بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم ما را غم خزان و نشاط بهار نیست آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم گر دست ما ز دامن مقصد کوته است از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم از عمر جز ملال ندیدم و همچنان چشم امید بسته به فردا نشسته ایم آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم
فریدون مشیری
|
|
| |
| سه شنبه 26 مهر ماه سال 1384 |
| فریاد می پرست |
پزشک داند و من نیز دانم این مستی ز بیخ می کند آخر نهال هستی را پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟ که من ز کف ندهم نقد می پرستی را مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نیست به جرم عربده جویی مران، که از در تو به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست بریز، ساقی ی ِ ترسا، بریز جام دگر که باز شور ز مستی به دل پدید کنم بریز تا جسد آرزو به گور نهم بده پیاله که خون در دل امید کنم بریز تا رود از یاد من خیال زنی که تنگدستی و فقر مرا بهانه گرفت پرید از قفس تنگ درد پرور من به گلشن دگران رفت و آشیانه گرفت بریز تا نکند بیش ازین مرا آزار خیال مردن آن مادری که بیمارست خیال او که، در آن کلبه ی کثیف، هنوز برای کودک بی مادرم پرستار است ببَر ز خاطر من رنج و درد طفل مرا چه غم خورم که سرانجام او چه خواهد شد؟ خوش است در کف نسیان سپارم این دستان بگو حکایت ما با سبو چه خواهد شد؟ بریز تا شود آسوده، سر ازین سودا که از چه نیست درین گیر و دار سامانش بریز تا نکنم خون دل به ساغر خویش ازین فسانه ی پر غم که نیست پایانش مکن حدیث که این آتش است و آن جگر است که این حکایت دیرین دگر نمی خواهم هزار داغ به دل دارم و، علاجش را به غیر آتش می بر جگر، نمی خواهم بریز باده! میندیش کاین عطای ِ تو را فزون ز دِرهم و دینار من بهایی هست بریز! دِرهم و دینار اگر نبود، چه غم؟ هنوز در تن من جامه و قبایی هست...
خانم سیمین بهبهانی
|
|
| |
| چهارشنبه 20 مهر ماه سال 1384 |
| بی هویتی |
|
بی هویتی مان بخشیدن بدون اینکه ما رانظری خواهند قرنها بعد از قرنها امدند ورفتند وتاریخ تاریکمان را به رسم هدیه کادو دادند تاریخی که نبشته حاکمان بود وزر پرستان به چوبه دار بستندمان به تمسخر نشستندمان فرهنگمان را رنگ به رنگ کردند روبه صفتان..... اینه ها را شکستند تا در ان خویشتن مان را فراموش کنیم وبه دستمان دشنه وبه زبانمان دشنام وبه دل هامان بذر کینه پاشیدند در روحمان تخم نفاق وحسد کاشتند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
ع.سربدار ****************************** نمی دانم چه می خواهم خدا یا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل دیوانه من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها
فروغ
|
|
| |
| سه شنبه 19 مهر ماه سال 1384 |
| تشنه ترین رود |
|
ای ذات لم یزلی وای وجود ازلی آوای غم انگیز این روح افسرده واین دل شکسته را در این نیمه های شب بشنو ای ذات مقدس ندای ملکوتیت را که لبریز از عشق ومهری است بی نظیر در دل این نیمه های شب در وجودم روشن و شعله ور کن بگذار تا عشقی اشراقی در وجودم حلول پیدا کند وسراسر روحم را مقدس کند بار الهی می دانی که از غایت جهل خاموشی گزیده ام اما خاموشی ام لبریز از سوال ودر ماندگی است خاموشی مرا بشنو سوال های مرا تو پاسخ گو و در ماندگی ام را چاره بیندیش معبودا قلب و روح مرا از امیدی که هر گز به یاس مبدل نمی شود ودر بارگاه ربوبییتت شکوفاست لبریز کن من تشنه ترین رودی هستم که عطشم جز با به دریا رسیدن بر طرف نمی شود من مسافری هستم که قربانی هزاران شرنگ زهر آلود وزخم خورده روزگار نا مرادم ای خوب .بگذار یک بار دیگر بگریم تنها برای خود ونه برای چیزی یا کسی دیگر یکبار دیگر امر کن تا بخندم اما نه به دیگران که به خود ای پاک توان ایستادن به من ده اما نه امید و قصد راه رفتن که به قصد دویدن چرا که دیر است ویکبار دیگر روزنه ای را در مقابلم بگشا تا با دیگران سخن گویم
ع. سربدار
|
|
| |
| چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1384 |
| ساقی نامه |
بیا ساقی آن می که جان آفرید به من ده که جان جامه بر تن درید کجا تن کشد بار هنگامه اش که او جان جان است و جان جامه اش بیا ساقی آن می که خون حیات ازو شد روان در رگ کاینات به من ده که خورشید رخشان شوم ز گنج نهان گوهرافشان شوم بده ساقی آن می که جان بهار ازو جرعه ای خورد و شد پرنگار به مستی شب در گلستان بخفت سحر رنگ و بو گشت و در گل شکفت بده ساقی آن می که هستم هنوز همان عاشق می پرستم هنوز به مستی که جان در سر می کنم همه عمر در پای خم طی کنم بیا ساقی آن می که چون گل کند همه باغ پر بانگ بلبل کند به من ده که چون گل بخواهم شکفت که راز شکفتن نشاید نهفت بیا ساقی آن می که چنگ صبوح بدین مایه سر کرد آواز روح به من ده که اسب سخن زین کنم سرود کهن را نو آیین کنم نواسنج خوش خوان من یاد باد که چندین نوای خوشم یاد داد برفت و برفتند از خود برون سراپرده بردند در دشت خون نگه کن که راه دلم چون زدند که این زخمه در پرده ی خون زدند بیا ساقی آن می که چون بنگریم ز خون سیاووش یاد آوریم به من ده که داغ دلم تازه شد سر دردمندم پر آوازه شد از آتش گذشتند با جان پاک که پاکان از آتش ندارند باک ولیکن بدی چون کند داوری ز نیکان همان طشت خون آوری ستم بود آن خون فرو ریختن سزای ستمکاره آویختن بیا ساقی آن می که دفع گزند ازو جست فرزانه ی دردمند به من ده که با داغ و دردم هنوز سر از جیب غم بر نکردم هنوز دریغ آن گرانمایه سرو جان که ناگه فرو ریخت چون ارغوان چه پر خون نوشتند این سرگذشت دلی کو کزین غصه پر خون نگشت ؟ خردمند دیرینه خوش می گریست اگر مرگ داد است بیداد چیست ؟ بیا ساقی آن می که چون روشنی به روز آرد این شام اهریمنی به من ده کزین دامگاه هلاک بر آیم به تدبیر آن تابناک جهان در ره سیل و ما در نشیب بر آمد ز آب خروشان نهیب که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان به فریاد این بی خبر خفتگان ؟ مگر نوح کشتی بر آب افکند کمندی به غرقاب خواب افکند ه.ا سایه
|
|
| |
| سه شنبه 12 مهر ماه سال 1384 |
| عصیان خدایی |
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ درد آلود انسانها باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان می کشد پاروزنان در کام طوفانها چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها وحشت زندان و برق حلقه زنجیر داستانهایی ز لطف ایزد یکتا سینه سرد زمین و لکه های گور هر سلامی سایه تاریک بدرودی دستهایی خالی و در آسمانی دور زردی خورشید بیمار تب آلودی جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته نه نشان آتشی بر قله های طور نه جوابی از ورای این در بسته می نشینم خیره در چشمان تاریکی می شود یک دم از این قالب جدا باشم همچو فریادی بپیچم در دل دنیا چند روزی هم من عاصی خدا باشم گر خدا بودم خدایا زین خداوندی کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود من به این تخت مرصع پشت می کردم بارگاهم خلوت خاموش دلها بود گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش می گسستم می گسستم دور می رفتم روی ویران جاده های این جهان پیر بی ردا و بی عصای نور می رفتم وحشت از من سایه در دلها نمی افکند عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم یا ره باغ ارم کوتاه می کردم یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم گر خدا بودم دگر این شعله عصیان کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت سینه ها را قدرت فریاد می دادم خود درون سینه ها فریاد می کردم هستی من گسترش می یافت در هستی شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت تا که هستی در تن دیوارها می مرد خانه می کردم میان مردم خاکی خود به آنها راز خود را باز می خواندم مینشستم با گروه باده پیمایان شب میان کوچه ها آواز می خواندم شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت مست از او در کارها تدبیر می کردم می دریدم جامه پرهیز را بر تن خود درون جام می تطهیر می کردم من رها می کردم این خلق پریشان را تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند جرعه ای از باده هستی بیاشامند خویش را با زینت مستی بیارایند من نوای چنگ بودم در شبستانها من شرار عشق بودم سینه ها جایم مسجد و میخانه این دیر ویرانه پر خروش از ضربه های روشن پایم من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ من سلام مهر بودم بر لبان جام من شراب بوسه بودم در شب مستی من سراپا عشق بودم کام بودم کام می نهادم گاهگاهی در سرای خویش گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش تا ببینم درد هاشان را دوایی هست یا چه می خواهند آنها از خدای خویش گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود این جلال از جامه های چاک چاکم بود عشق شمشیر من و مستی کتاب من باده خاکم بود آری باده خاکم بود ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست زانکه نازیبد زبون را این خداییها من کجا وزین تن خاکی جداییها من کجا و از جهان این قتلگاه شوم ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها می نشینم خیره در چشمان تاریکی شب فرو می ریزد از روزن به بالینم آه حتی در پس دیوارهای عرش هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من
فروغ
|
|
| |
| دوشنبه 11 مهر ماه سال 1384 |
| عصیان بندگی |
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز راز سرگردانی این روح عاصی را با تو خواهم در میان بگذاردن امروز گر چه از درگاه خود می رانیم اما تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ دردآلود انسانها دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان می کشد پاروزنان در کام طوفانها چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها وحشت زندان و برق حلقه زنجیر داستانهایی ز لطف ایزد یکتا سینه سرد زمین و لکه های گور هر سلامی سایه تاریک بدرودی دستهایی خالی و در آسمانی دور زردی خورشید بیمار تب آلودی جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته نه نشان آتشی بر قله های طور نه جوابی از ورای این در بسته آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟ تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی از لب شعر م بنوشی درد هستی را سالها در خویش افسردم ولی امروز شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم یا خمش سازی خروش بی شکیبم را یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی چیستم من زاده یک شام لذتباز ناشناسی پیش میراند در این راهم روزگاری پیکری بر پیکری پیچید من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم کی رهایم کرده ای ‚ تا با دوچشم باز برگزینم قالبی ‚ خود از برای خویش تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را خود به آزادی نهم در راه پای خویش من به دنیا آمدم تا در جهان تو حاصل پیوند سوزان دو تن باشم پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت ظلمت شبهای کور دیرپای تو روزها رفتند و آن آوای لالایی مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو کودکی همچون پرستوهای رنگین بال رو بسوی آسمانهای دگر پر زد نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید میهمانی بی خبر انگشت بر در زد میدویدم در بیابانهای وهم انگیز می نشستم در کنار چشمه ها سرمست می شکستم شاخه های راز را اما از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست راه من تا دور دست دشتها می رفت من شناور در شط اندیشه های خویش می خزیدم در دل امواج سرگردان می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم چیستم من از کجا آغاز می یابم گر سرا پا نور گرم زندگی هستم از کدامین آسمان راز می تابم از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش دانه اندیشه را در من که افشانده است چنگ در دست من و چنگی مغرور یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است گر نبودم یا به دنیای دگر بودم باز آیا قدرت اندیشه می بود ؟ باز آیا می توانسم که ره یابم در معماهای این دنیای رازآلود ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ سایه افکندی بر آن پایان و دانستم پای تا سر هیچ هستم ‚ هیچ هستم ‚ هیچ سایه افکندی بر آن پایان و در دستت ریسمانی بود و آن سویش به گردنها می کشیدی خلق را در کوره راه عمر چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا می کشیدی خلق را در راه و می خواندی آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد هر که شیطان را به جایم بر گزیند او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد خویش را آینه ای دیدم تهی از خویش هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بیدادت گاه نقش دیدگان خودپرست تو گوسپندی در میان گله سرگردان آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی می زده در گوشه ای آرام آسوده می کشیدی خلق را در راه و می خواندی آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد هر که شیطان را به جایم برگزیند او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد آفریدی خود تو این شیطان ملعون را عاصیش کردی او را سوی ما راند ی این تو بودی ‚ این تو بودی کز یکی شعله دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد با سرانگشتان شومش آتش افروزد لذتی وحشی شود در بستری خاموش بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش شعر شد ‚ فریاد شد ‚ عشق و جوانی شد عطر گلها شد بروی دشتها پاشید رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد موج شد بر دامن مواج رقاصان آتش می شد درون خم به جوش آمد آن چنان در جان می خواران خروش افکند تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد سحر آوازش در این شبهای ظلمانی هادی گم کرده راهان در بیابان شد بانگ پایش در دل محرابها رقصید برق چشمانش چراغ رهنورردان شد هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش در ره زیبا پرستانش رها کردی آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش گنبد مینای ما را پر صدا کردی چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی ما به پای افتاده در راه سجود تو رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان سرگذشت تیره قوم ثمود تو خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود از چه ما را این چنین بازیچه می سازی رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم گرم می چرخانی و بیهوده می تازی چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم تو خطا را آفریدی او بخود جنبید تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟ هیچ در این روح طغیان کرده عاصی زو نشانی بود یا آوای پایی بود تو من و ما را پیاپی می کشی در گود تا بگویی میتوانی این چنین باشی تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم بر سر ما پتک سرد آهنین باشی چیست این شیطان از درگاهها رانده در سرای خامش ما میهمان مانده بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد تیره روحی ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی میل او کی مایه این هستی تلخست رای او را کی از او در کار پرسیدی گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد هرگز از او در جهان تقشی نمی دیدی ای بسا شبها که در خواب من آمد او چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا گوشیه یی می جست تا از خود رها گردد پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است شیطان : تف بر این هستی بر این هستی درآلود تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست خالق من او و او هر دم به گوش خلق از چه می گوید چنان بودم چنین باشم من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟ او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت دام صیادی به دستم داد و رامم کرد تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت منتظر برپا ملکهای عذاب او نیزه های آتشین و خیمه های دود تشنه قربانیان بی حساب او میوه تلخ درخت وحشی زقوم همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل آن شراب از حمیم دوزخ آغشته ناز ده کس را شرار تازه ای در دل دوزخش از ضجه های درد خالی بود دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد او به من رسم فریب خلق را آموخت من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش بندهای سرنوشتی تیره پیچیده ای مریدان من ای گمگشتگان راه راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده ای مریدان من ای گمگشتاگان راه راه راهی نیست تا راهی به او جوییم تا به کی در جستجوی راه می کوشید راه ناپیداست ما خود راهی اوییم ای مریدان من ای نفرین او بر ما ای مریدان من ای فریاد ما از او ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما ای سراپا خنده های شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم ما که از چشمان او بیهوده افتادیم از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم دام خود را با فریبی تازه می گسترد او برای دوزخ تبدار سوزانش طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد ای مریدان من ای گمگشتگان راه من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما من که شیطانم دریغا سخت بیدارم ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت اشک باریدم پیاپی اشک باریدم ای بسا شبها که من لبهای شیطان را چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین دستهایم با نوازش ها فرود آمد ای بسا شبها که تا آوای او برخاست زانوانم بی تامل در سجود آمد ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ آرزو می کرد تا یک دم برون باشد آرزو می کرد تا روح صفا گردد نی خدای نیمی از دنیای دون باشد بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟ ما که خود افتادگان زار مسکینیم ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم ساختی دنیای خاکی را و میدانی پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست ما عروسکها و دستان تو دربازی کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم راه می بندی و می خندی به ره پویان در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم پس دگر افسانه روز قیامت چیست پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان سر به سر آتش سراپا ناله های درد پس غل و زنجیرهای تفته بر پا از غبار جسمها خیزنده دودی سرد خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز خرقه پوش زاهد و رند خراباتی می فروش بیدل و میخواره سرمست ساقی روشنگر و پیر سماواتی این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان باز آنجا دوزخی در انتظار ماست بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل هر زمان گوید که در هر کار یار ماست یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود آن که در کار تو و عدل تو حیران بود هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود این منم آن بنده عاصی که نامم را دست تو با زیور این گفته ها آراست وای بر من وای بر عصیان و طغیانم گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست باز در روز قیامت بر من ناچیز خرده میگیری که روزی کفر گو بودم در ترازو می نهی بار گناهم را تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم کفه ای لبریز از گناه من کفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟ میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟ خود چه آسانست در ان روز هول انگیز روی در روی تو از خود گفتگو کردن آبرویی را که هر دم می بری از خلق در ترازوی تو نا گه جستجو کردن در کتابی ‚ یا که خوابی خود نمی دانم نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم تو به کار داوری مشغول و صد افسوس در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم خشم کن اما ز فریادم مپرهیزان من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده مارهای زهرآگین تکدرختانش از دم آنها فضا ها تیره و مسموم آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش در پس دیوارهایی سخت پا برجا هاویه آن آخرین گودال آتشها خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد جسمهای خاکی و بی حاصل ما را کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی یا چو دادی ‚ هستی ما هستی ما بود می چشیدم این شراب ارغوانی را نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود سالها ما آدمکها بندگان تو با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم چهر خود را در حریر مهر پوشاندی از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز نسیه دادی ‚ نقد عمر از خلق بستاندی گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند سالها رخساره بر سجاده ساییدند از تو نامی بر لب و در عالم و رویا جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند هم شکستی ساغر امروزهاشان را هم به فرداهایشان با کینه خندیدی گور خود گشتند و ای باران رحمتها قرنها بگذشت و بر آن نباریدی از چه میگویی حرامست این می گلگون؟ در بهشت جویها از می روان باشد هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا حوری یی از حوریان آسمان باشد میفریبی هر نفس ما را به افسونی میکشانی هر زمان ما را به دریایی در سیاهیهای این زندان میافروزی گاه از باغ بهشتت شمع رویایی ما اگر در این جهان بی در و پیکر خویش را در ساغری سوزان رها کردیم بارالها باز هم دست تو در کارست از چه میگویی که کاری ناروا کردیم؟ در کنار چشمه های سلسبیل تو ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را من که باشم تا به جامی نگذرم از آن تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را چیست این افسانه رنگین عطرآلود چیست این رویای جادوبار سحر آمیز کیستند این حوریان این خوشه های نور جامه هاشان از حریر نازک پرهیز کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم لرزش موج خیال انگیز دامانها میخرامند از دری بر درگهی آرام سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها آبها پاکیزه تر از قطره های اشک نهرها بر سبزه های تازه لغزیده میوه ها چون دانه های روشن یاقوت گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه ناچیده سبز خطانی سرا پا لطف و زیبایی ساقیان بزم و رهزن های گنج دل حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس پرده ها چون بالهایی از حریر سبز از فضاها می ترواد عطر تند یاس ما در اینجا خاک پای باده و معشوق ناممان میخوارگان رانده رسوا تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی مومنان بیگناه پارسا خو را آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش جان ما را شوق وصلی و شتابی بود در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت در بهشت بارالها خود ثوابی بود هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست هر که را من خواهم او را تیره دل سازم هر که را من برگزینم پاکدامنست پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش تا درون غرفه های عاج ره یابیم یا برانی یا بخوانی میل میل تست ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم تو چه هستی ای همه هستی ما از تو تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی دیگران در کار گل مشغول و تو در گل می دمی تا بنده سر گشته ای سازی تو چه هستی ای همه هستی ما از تو جز یکی سدی به راه جستجوی ما گاه در چنگال خشمت میفشاریمان گاه می آیی و می خندی به روی ما تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش دیده در آینه دنیا و جمال خویش هر دم این آینه را گردانده تا بهتر بنگرد در جلوه های بی زوال خویش برق چشمان سرابی ‚ رنگ نیرنگی شیره شبهای شومی ‚ ظلمت گوری شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم تشنه سرخی خونی ‚ دشمن نوری خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن با هزاران ننگ آلودی مرا اما گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم
فروغ فرخ زاد
|
|
| |
| شنبه 9 مهر ماه سال 1384 |
| فراموش |
با شما هستم من ، آی ... شما چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور مست و مستانه هماهنگ سکوت به زمین و به زمان می نگرید او درین دشت بزرگ چشمه ی کوچک بی نامی بود کز نهانخانه ی تاریک زمین در سحرگاه شبی سرد و سیاه به جهان چشم گشود با کسی راز نگفت در مسیرش نه گیاهی ، نه گلی ، هیچ نرست رهروی هم به کنارش ننشست کفتری نیز در او بال نشست من ندیدم شب و روزش بودم صبح یک روز که برخاستم از خواب ، ندیدم او را به کجا رفته ، نمی دانم ، دیری ست که نیست از شما پرسم من ، آی ... شما رهروان هیچ نیاسودند خوشدل و خرم و مستانه لذت خویش پرستانه گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند با شما هستم من ، آی ... شما سبزه های تر ، چون طوطی شاد بوته های گل ، چون طاووس مست که بر این دامنه تان دستی کشت نقشتان شیرین بست چو بهشتی به زمین ، یا چو زمینی به بهشت او بر آن تپه ی دور پای آن کوه کمر بسته ز ابر دم آن غار غریب بوته ی وحشی تنهایی بود کز شبستان غم آلود زمین در غروبی خونین به جهان چشم گشود نه به او رهگذری کرد سلام نه نسیمی به سویش برد پیام نه بر او ابری یک قطره فشاند نه بر او مرغی یک نغمه سرود من ندیدم شب و روزش بودم صبح یک روز نبود او ، به کجا رفته ، ندانم به کجا از شما پرسم من ، آی شما طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند نگی بی غم و بیگانه طوطیان سر خوش و مستانه سر به نزدیک هم آوردند با شما هستم من ، آی شما اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ شب که آید ، چو هزاران گله گرگ چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید واندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توک سکه هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده ز احساس و شرف حیله بازانه نگه داشته ، اندوخته اید او در آن ساحل مغموم افق اختر کوچک مهجوری بود کز پس پستوی تاریک سپهر در دل نیم شبی خلوت و اسرار آمیز با دلی ملتهب از شعله ی مهر به جهان چشم گشود نه به مردابی یک ماهی پیر هشت بر پولکش از وی تصویر نه بر او چشمی یک بوسه پراند نه نگاهی به سویش راه کشید نه به انگشت کس او را بنمود تا شبی رفت و ندانم به کجا از شما پرسم من ، آی ... شما گرگها خیره نگه کردند هم صدا زوزه بر آوردند ما ندیدیم ، ندیدیمش نام ، هرگز نشنیدیمش نیم شب بود و هوا ساکت و سرد تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود تازه زندان من از پرتو پر الهامش کز پس پنجره ای میله نشان می تابید سایه روشن شده بود و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت ، هنوز همچنان در طلبش غمزده بود ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی با سر انگشت مرا داد نشان کاین همان است ، همان گمشده ی بی سامان که درین دخمه ی غمگین سیاه کاهدش جان و تن و همت و هوش می شود سرد و خموش
اخوان ثالث
|
|
| |
| جمعه 8 مهر ماه سال 1384 |
| دوستان |
از خانه می گریختم ، به کوچه باغ های تو از سکوت می گریختم ، به هیا هوهای تو از هوشیاری می گریختم ، به مستی های تو از زخم ها می گریختم ، به مرهم های تو از غصه می گریختم ، به شادی های تو از سکوت می گریختم ، به گفتگو های تو از گورستان می گریختم ، به انارستان های تو از رنج می گریختم ، به لذت های تو
در انتهای هر گریزم تو بودی صمیمی و مهربان بی حرفی از جنس روزگار
تو بودی افتاده اما مغرور ، خسته اما پای راه تهی دست اما بی دریغ ، نحیف اما استوار
دیگرانت شرور می دیدنت ، دریغا ، همه شرف بودی گستاخ می دیدنت ، افسوس ، همه صداقت بودی
بعد تو نه مرا در باغ جایی ست و نه در کوچه باغ راهی |
|
| |
| چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1384 |
| نغمه ی روسبی |
با درود بر خانم سیمین بهبهانی که چهره پر درد زنان به اصطلاح روسپی را چنین زیبا و پر درد به شعر کشانده درود درود درود ع.سر بدار
بده آن قوطی سرخاب مرا رنگ به بی رنگی ی خویش بده آن روغن ، تا تازه کنم چهرپژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم گیسوان را و بریزم بر دوش بده آن جامه ی تنگم که کسان تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را در خمش جلوه دو چندان بخشم هوس انگیزی و آشوبگری به سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم به سیه بختی خود خنده زنم روی این چهره ی ناشاد غمین چهره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من که روانکاه و توانفرسا بود لیک پرسید چو از من ، گفتم کس ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش او همان بود که بیمارم کرد آنچه پرداخت ، اگر صد می شد درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران غمگساری و هواخواهی نیست لاف دلجویی بسیار زنند لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی که کشد دست وفا بر سر من نه مرا کودکی و دلبندی که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟ همسر امشب من می آید وای ؛ ای غم ؛ ز دلم دست بکش کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش بر غمم پرده یی از راز بکش تا مرا چند درم بیش دهند خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش سیمین بهبهانی
|
|
| |
| سه شنبه 5 مهر ماه سال 1384 |
| سرود پناهنده |
نجوا کنان به زمزمه سرگرم مردی ست با سرودی غمناک خسته دلی ، شکسته دلی ، بیزار از سر فکنده تاج عرب بر خاک این شرزه شیر بیشه ی دین ، آیت خدا بی هیچ باک و بیم و ادا سوی عجم کشیده دلش ، از عرب جدا امشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر دارد آهسته می سراید و با خویش امشب سرود و سر دگر دارد نجوا کنان به زمزمه ، نالان و بی قرار با درد و سوز گرید و گوید امشب چو شب به نیمه رسد خیزم وز این سیاه زاویه بگریزم پنهان رهی شناسم و با شوق می روم ور بایدم دویدن ، با شوق می دوم گر بسته بود در ؟ به خدا داد می زنم سر می نهم به درگه و فریاد می کنم خسته دل شکسته دل غمناک افکنده تیره تاج عرب از سر فریاد می کند هیهای ! های ! های ای ساقیان سخوش میخانه ی الست راهم دهید آی ! پناهم دهید آی اینجا درمانده ای ز قافله ی بیدل شماست آواره ای، گریخته ای ، مانده بی پناه آه اینجا منم ، منم کز خویشتن نفورم و با دوست دشمنم امشب عجیب حال خوشی دارد پا می زند به تاج عرب ، گریان حال خوشی ، خیال خوشی دارد امشب من از سلاسل پنهان مدرسه سیر از اصول و میوه و شاخ درخت دین وز شک و از یقین وز رجس خلق و پاکی دامان مدرسه بگریختم چگونه بگویم ؟ حکایتی ست دیگر به تنگ آمده بودم از خنده های طعن وز گریه های بیم دیگر دلم گرفته ازین حرمت و حریم تا چند می توانم باشم به طعن و طنز حتی گهی به نعره ی نفرین تلخ و تند غیبت کنان و بدگو پشت سر خدا؟ دیگر به تنگ آمده ام من تا چند می توانم باشم از او جدا ؟ صاحبدلی ز مدرسه آمد به خانقاه با خاطری ملول ز ارکان مدرسه بگریخت از فریب و ریا ، از دروغ و جهل نابود باد - گوید - بنیان مدرسه حال خوش و خیال خوشی دارد با خویشتن جدال خوشی دارد و اکنون که شب به نیمه رسیده ست او در خیال خود را بیند کاوراق شمس و حافظ و خیام این سرکشان سر خوش اعصار این سرخوشان سرکش ایام این تلخکام طایفه ی شنگ و شور بخت زیر عبا گرفته و بر پشت پوست تخت آهسته می گریزد و آب سبوی کهنه و چرکین خود به پای بر خاک راه ریزد امشب شگفت حال خوشی دارد و اکنون که شب ز نیمه گذشته ست او ، در خیال ، خود را بیند پنهان گریخته ست و رسیده به خانقاه ، ولی بسته است در و او سر به در گذاشته و از شکاف آن با اشتیاق قصه ی خود را می گوید و ز هول دلش جوش می زند گویی کسی به قصه ی او گوش می کند امشب بگاه خلوت غمناک نیمشب گردون بسان نطع مرصع بود هر گوهریش آیتی از ذات ایزدی آفاق خیره بود به من ، تا چه می کنم من در سپهر خیره به آیات سرمدی بگریختم به سوی شما می گریختم بگریختم ، به سوی شما آمدم شما ای ساقیان سرخوش میخانه ی الست ای لولیان مست به ایان کرده پشت ، به خیام کرده رو آیا اجازه هست ؟ شب خلوت است و هیچ صدایی نمی رسد او در خیال خود را ، بی تاب ، بی قرار بیند که مشت کوبد پر کوب ، بر دری با لابه و خروش اما دری چو نیست ، خورد مشت بر سری راهم دهید آی! پناهم دهید آی! می ترسد این غریب پناهنده ای قوم ، پشت در مگذاریدش ای قوم ، از برای خدا گریه می کند نجواکنان ، به زمزمه سرگرم مردی ست دل شکسته و تنها امشب سرود و سر دگر دارد امشب هوای کوچ به سر دارد اما کسی ز دوست نشانش نمی دهد غمگین نشسته ، گریه امانش نمی دهد راهم ... دهید ، آی ! ... پناهم دهید ... آی هو ... هوی .... های ... های
مهدی اخوان
|
|
| |
| دوشنبه 4 مهر ماه سال 1384 |
| نه... من دیگر نمی خندم |
دوستان منعم مکنید زینکه درسینه غمی جانکاه دارم گه گداری سر برآرد کرد آه و ماتم و اندوه ؛ لیک می توان مرحم نهاد بر آن ؛ یکدمی را تا بیاسایم
ع.سربدار
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم د گر پیمان عشق جاودانی با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل و نادانی به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران طوفانی بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟ شما ، رقاصه های بی سر و بی پا که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت سحر تا شام می رقصید قسم : بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم پای می کوبید و می رقصید لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید می بینم که می لرزید و می ترسید از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی کنون خاموش ،در بندم ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم
کارو |
|
| |
| شنبه 2 مهر ماه سال 1384 |
| شکواییه |
بر من ببخشایید انچه را که در ذیل نگاشته ام امشب دل دماغ خوشی ندارم ومیدانم که نباید چنین باشد من که خود را سنگ صبور دگران خواسته ام ؛امشب نیازمند کسی ام که امال دل پر دردم را تسکین دهد به همین جهت روی سخنم با کسی نیست واین نبشته ها را برای تسکن دل خویش نبشته ام و امید دارم بر من خورده نگیرید. باری شبهای زیادی را تا به صبح رسانده این دل دردمندم بدون اینکه زبان به گلایه بگشاید ولی دگر تاب وتوانم نیست به هر کجای روی می اورم دل های شکسته را بینم که زانوان غم در بغل گرفته وهر که مویه خویش سر میدهد در خلوت تنهایی خویش. به اطرافم مینگرم همه جا رنگ دو رویی وریا دارد وسایه های پلیدی که در کمین نشسته به انتظار زوال ومرگ مان ؛ پوز خند زنان. وشیاطیتن را میبینم که به تمسخر روی به درگاه خداوندگار به تفاخر ایستاده اند ؛ ورجز فتبارک الله والاحسن الخالقین خداوندگار خدارا به استهزا گرفته ؛ وافسار بر گردن بندگان خدا بسته ولگام در دست ؛ انان را به هر سوی وسمتی که خواهند سوق میدهند واین بندگان زبون و در بند جهل که خود نیز یکی از انانم را بر استانه بلند کبریایی به اعماق چاه ویل رهسپار می کنند؛ یکی بعد از دگری. ودر کشاکش این جنگ که از ابتدای تاریخ تا کنون به اغاز انجامیده مغلوبین همواره انسان ها بوده اند بجز اندکی انگشت شمار. میخواهم فریاد بر اورم بر خدای خویش که به مو گفتی صبوری کن ؛ صبوری صبوری طرفه خاکی بر سروم کرد. شب است و تاریکی همه جا را فرا گرفته وسایه های وحشت بر گستره زمین دامن کشیده ودر این بیابان حول وپر از سنگهای تف پاهایم دیگر رمق راه رفتن ندارد که به کدامین سوی ؛ کمکم کنید ای فرشتگان الهی ؛ ای یاران صدیق خداوندگار؛ که محتاج کمکتانم بیشتر از همه وقت و پیشتر از همه کس.خداوندا خودت گقتی که هر که مرا فریاد کند من او را می طلبم پس کو همه شب تا به سحر ترا فریاد میزنم واز تو استمداد می طلبم و صدای را نمی شنوم ؛ مبادا مرا جز ان دسته از بندگانت قرار داده ای که مهر بر دل وگوش و چشمشان نهاده ای . خدایا خودت میدانی و خودم ؛ اگاهی بر همه احوال دگر بس است رهایم کن مرا دگر تاب و توان این بار امانت نیست؛ شانه هایم تکیده وخسته ورنجور از جور زمانه است.خلاصم کن ......خلاص
ع .سربدار
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
سایه عمر |
|
| |
| پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1384 |
| خون بها |
مرکبی از توانگری مغرور آفتی شد به جان طفلی خرد طفل در زیر چرخ سنگینش جان به جان آفرین خویش سپرد پدر و مادر فقیرش را خلق از این ماجرا خبر دادند آن دو بدبخت روزگار سیاه شیون و آهو ناله سر دادند مادر از جانگدازی آن داغ بر سر نعش طفل رفت از هوش خشک شد اشک دیدگان پدر خیره در طفل ماند ، لال و خموش وان توانگر پیام داد چنین که : به در شما دوا بخشم غرق خون شد اگر چه طفل شما غم چه دارید ؟ خون بها بخشم وای از این سفلگان که اندیشند زر به هر درد بی دواست ، دوا زر به همراه داغ می بخشند داغ را زر ، دوا کجاست ، کجا ؟ بار اول ، جواب آن پیغام بود پیدا که غیر عصیان نیست لیک معلوم شد ضعیفان را پنجه با زورمند ، آسان نیست عاقبت خون بها قبول افتاد زانکه جز آن چه رفت ، چاره نبود که به رد عطیه و انعام طفل را هستی ی دوباره نبود روزی آن داغدیده مادر را دوستی بی خبر ز یار و دیار فارغ از ماجرای محنت دوست آمد از بهر پرسش و دیدار نگهی خیره ، هر طرف ، افکند خانه را با گذشته کرد قیاس با گلیمی اتاق زینت داشت روی در بود پرده یی کرباس در زوایای فقر ، این ثروت سخت در چشم زن بعید آمد نگهش زیرکانه می پرسید کاین تجمل چسان پدید آمد ؟ مادر داغدیده گفتی خواند که چه پرسش به دیدگان زن است کرد دیوانه وار ناله و گفت وای !این خون بهای طفل من است سیمین بهبهانی |
|
| |
| چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384 |
| خون بلبل |
بهارا چه شیرین و شاد آمدی که با مژده داران داد آمدی بده داد ما را که خون خورده ایم ستم های آن سرنگون برده ایم بدر برده از دست بیدادگر دلی در بدر ، غرق خون جگر دلی ، مانده صد زخم خنجر در او دلی ، کین خون برادر در او دلی ، در عزای عزیزان به در ندانی که نامرد با ما چه کرد گرفتند و بردند و آویختند چه خون ها که هر صبحدم ریختند ندادند رخصت که بیوه زنی بر آرد ز سوز جگر شیونی نه آن سوگواری که نگذاشتند که ازگریه هم باز می داشتند بهارا ببین این دل ریش ریش بلا برده از طاقت خویش بیش دلی کش به صد درد آغشته اند دلی کش به هر صبحدم کشته اند بهارا من از اشک پنهان پرم که این گریه ها را فرو می خورم کجا بودی ای کاروان امید که عمری دلم انتظارت کشید چه آوردی از راه دور و دراز بگو آنچه بود از نشیب و فراز بهارا بر این دشت گلگون گذر که گیری ز خون شهیدان خبر بپرس از شقایق که چون می دمد که جای گل از خاک خون می دمد تو رفتی و روی چمن زرد شد دل باغبان تو پر درد شد گل ارغوان تو بر خاک ریخت پرستو ازین بام ویران گریخت تو رفتی و آمد زمستان سخت به سوگ تو گردون سیه کرد رخت فروخفت خورشید و یخ بست آب سر بخت بستان گران شد ز خواب مگر گردبادی در آمد ز راه که شد روز روشن چو شام سیاه تگرگ از درختان فرو ریخت برگ درو کرد این کشته را داس مرگ فرود آمد آن برق با بانگ سخت به جا ماند خاکستری از درخت تو رفتی و این باغ ماتم گرفت سر سرو آزادگی خم گرفت اجاق شب افتادگان سرد شد سر مرد پامال نامرد شد تو رفتی و داغ تو در سینه ماند به دل آتش عشق دیرینه ماند نگر تا شب تیره چون سوختیم چراغی ز جان خود افروختیم نگردد جهان تا نگردد جهان بد و نیک گیتی نماند نهان نگفتیم که یک روز سر بر کنیم ؟ جهان را به آیین دیگر کنیم به آیین دیگر بر آرد بهار گلی بی غبار غم روزگار بهارا بیا کآن زمستان گذشت گل و لاله پر کرد دامان دشت بیا تا ببینیم در کار گل ز شبنم بشوییم رخسار گل بهاری نو آمد به صد دلبری بیا تا ازو گل به دامن بری بهارا ببین تا چه پرورده ایم ز خون دل خود گل آورده ایم فرو برده در سینه ی خویش چنگ گلی نو بر آورده خورشید رنگ بهاری بدین نازنینی کجاست که این خون بهای شهیدان ماست بهارا ندیدی تو آن رستخیز کزو چشم و دل بود خونابه ریز ز هر سوی برخاست بانگ درشت گره کرد خشم خروشنده مشت چو مشت تهی پر شود کوه کیست که را پیش سیل است یارای ایست ؟ همان آب کو سر فرو افکند چو انبوه شد کوه را برکند سرافتادگان چون سر افراشتند از آن خیره سر تاج برداشتند فرو ماند شمشیر از موج خون ستمکاره چون تاج شد سرنگون در آن تیر باران سپر سینه بود که از تیر در سینه ترسی نبود به خون شهیدان پیروزگر که شمشیر بر خون نیابد ظفر بهارا ببین کاین خط سرنوشت برادر به خون برادر نوشت بهارا بهل تا بگریم چو ابر که از دست دل رفت دامان صبر ندیدی تو آن کودک شیر خوار که غلتید بر خاک این رهگذار ز پستان مادر که خون می چکید پی شیر می گشت و خون می مکید ندیدی تو آن نو عروس جوان ز خون کرده آرایش گیسوان نیاسوده در بستر آرزو فروخفت بر خاک خونین کو ندیدی تو آن درد بیدادگر پسر غرق خون روی دست پدر از آن نعره ی درد و فریاد کین بلرزد دل کوه و پشت زمین همه تن نباشم چرا گریه ناک که صد شاخه از من جدا شود چو تاک چرا خون نبارد از این سرگذشت که یک عمر در خون و خنجر گذشت بهارا نگه کن که بر شاخسار چه می خواند آن مرغ آزادوار اگر خون بلبل نجوشد به باغ کجا از گل سرخ گیری سراغ ؟ گل سرخ ، نو می کند یاد دوست که رنگ گل سرخ از خون اوست بهارا گل تازه را یاد ده ز سرو کهن ، خسرو روزبه شبی با رفیقی در آمد به راز در خانه کردم به رویش فراز گشاده رخ و مهربان دیدمش گرفتم در آغوش و بوسیدمش عصا را به کنج سرا تکیه داد کله برگرفت و قبا برگشاد نگه کرد پیش و پس خانه را ره آمد و رفت بیگانه را سرا بود ایمن ، سبک دل نشست سلاح و کلاهش به نزدیک دست زهر در سخن های بایسته گفت شب تنگ ما را گل از گل شکفت سبک خیز و آهسته رفتار بود پر اندیشه و گرم گفتار بود دو چشمم به دیدار او خو گرفت دلم از دلیریش نیرو گرفت دلیری که فخر دلیران بدوست ازو هر چه آمخته داری نکوست زهی پایداری ! که آن پایدار وفا را به سر بردی تا پای دار گذشت ازسر و خم نشد گردنش سرافکندگی ماند با دشمنش به مردانگی مرگ را کرد خوار زهی مرد و آن مرگ با افتخار کسی را بدین مایه ارزندگی ست که مرگش گشاینده ی زندگی ست بهارا به یاد آر از آن سرو ناز که افتاده هم سرفراز است باز در آن واپسین دم که دم در کشید نسیم تو را در هوا می شنید تو را پیش می دید آن خوش خبر که بر می دمی ای نهان از نظر تو را می ستود ، ای بهار شگفت که باد تو اکنون وزیدن گرفت درود تو هنگام بدرود گفت که باغ تو در چشم او می شکفت بیا تا مزارش پر از گل کنیم چنین ، یادی از خون بلبل کنیم
هوشنگ ابتهاج |
|
| |
| سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1384 |
| برپا ایستاده ام |
برپا ایستاده ام تا پگاه را ببینم با عینک گمانم و تاریکی را به روشنایی مبدل کنم بامداد کوچکم و بیداری را در شب آغاز کنم با صدای ز نگ ساعتم و شب را در بیداری به روزی درخشان برگردانم با مهتابی اتاقم و تا زندگی را باور کنم در حضور مداومش برپا ایستاده ام تا هوا باقی است تا عشق باقی است تا آزادی باقی است و از پا نمی نشینم تا روشنایی را ببینم تا سرود خوش آهنگ عشق را بشنوم تا حقیقت این گوهر یگانه را بیابم برپا ایستاده ام تا گمانداران حقیقت را بگویم شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید آیا مفهوم ستاره را می دانید آیا گستردگی آسمان را می شنوید آیا حرارت خورشید را می خوانید برپا ایستاده ام تا آرزومندان حقیقت را بگویم چرا دل به وهم پندار سپرده اید و بر دانایی و بیداری مرده اید آنگاه که با خود خلوت می کنید و حقیقت را در دستهای بزرگ خود محبوس می پندارید نمی بینید که دستهای شما باز است و چون فکر من خالی است و ذهن شما بازار پر رونقی است که هر لحظه دل به کالایی می دهید و جاذبه اشان را نمی رهید و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید و به سواسش کشانده اید گمراهی را دل نمی نهید بر جای مانده ام تا بگویم ذهن سرطانی غده ایست بدخیم که شما را قربانی خواهد کرد در برابر فکری که باور ندارید در مصاف آیینی که باطل می شمارید و در دفاع از حرمتی که جان برسر آن می گذارید هنگامی که گلها را به دار می آویزند و پرندگان را از قفس به مسلخ می برند تا سخن از بیداری نشنوند هنگامی که روزنه های کوچک سقف را می گیرند تا کمانه های نور را نبینند زندگی را چه می دانید گوییا آنچنان به تاریکی خو گرفته اید که روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید و از آمدن آن بیم دارید زندگی سرودی نیست که تکرارش کنم زندگی شاعری نیست که با اندیشه و آیینم به دارش بیاویزم و با نگاهش بستیزم زندگی شعر من است از معنا می کاهمش تا بمانم با ترس و گمان نمی خواهمش همانگونه که هست قرنها پاس می دارمش و بکر نگهمیدارمش و با کمانه ی نور به یاد می آرمش و به جهان می سپارمش من فرزند تسلیمم خشونت را غریزه نمی دانم و زندگی را آن طور می شناسم که هست
پیمان آزاد |
|
| |
| پنجشنبه 24 شهریور ماه سال 1384 |
| کتیبه |
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی زن و مرد و جوان و پیر همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای و با زنجیر اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم چنین می گفت فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت چنین می گفت چندین بار صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد زخود در خاموشی می خفت و ما چیزی نمی گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی و حتی در نگه مان نیز خاموشی و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود شبی که لعنت از مهتاب می بارید و پاهامان ورم می کرد و می خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : باید رفت و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند کسی راز مرا داند که از این رو به آنرویم بگرداند و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود به جهد ما درودی گفت و بالا رفت خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند و ما بی تاب لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم و ساکت ماند نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم بخوان ! او همچنان خاموش برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگاه می کرد پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد نشاندیمش بدست ما و دست خویش لعنت کرد چه خواندی ، هان ؟ مکید آب دهانش را و گفت آرام نوشته بود همان کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم و شب شط علیلی بود
مهدی اخوان ثالث
|
|
| |
| چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1384 |
| پدر |
عمر آدمی چونان ابر های پاییزی در گذرندو ما غافل از احوال دل خویشتنیم؛ ولی رسد روزی که دست فرزند مان را در مشت گیریم و در جستجوی گذشتگان از دست رفته مان کوچه به کوچه کوی به کوی دجله به دجله یم به یم افتان وخیزان با قدی دو تا بجوییم ونیابیم اثری را بیاییم تا به ان مرحله نرسیده ابم قدر پدران ومادران وبزرگتر ها را بدانیم که زین درگه به ناگه باز نمانیم بیاییم نه بخاطر روز مرگی مان نه به خاطر تکبرمان برده نفس خویش نباشیم وتنها یدک نکشیم نام والای انسان را وپاسدار حرمت باشیم وبنده نواز عشق
ع.سربدار
دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از درد در مشت گرفته مچ دست پسرم را یارب زه چه سنگی زنم از دست غریبی این کله ی پوک و سرو مغر پکرم را هم در وطنم بار غریبی ز سر دوش کوهی که خواهد بشکا ند کمرم را من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز چون شد که شکستند چنین بال و پرم را رفتم که به کوی پدر و مسکن و معلوف تسکین دهم آمال دل جان بسرم را گفتم به سر راه همان خانه و مکتب تکرار کنم درس سنین سغرم را گر خود نتوانست زدودن غمم از دل وان منظره واهی بنوازد نظرم را کانون پدر بودم و گهواره ی مادر کان گهرم یافتم و مهد هنرم را گرحادثه ی روئین تنی و تیر پرانی است از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را فریاد طفولیت و نشخوار جوانی می رفتم و مشغول جویدن جگرم را پیچیدیم از آن کوچه مانوس که در کام باز آورد آن لذت شیرو شکرم را افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت از آتش دل باقی برگ و شررم را چون بقه اموات فضایی همه خاموش انکار کنان منزل خوف و خطرم را درها همه بسته است به رخ گرد نشسته یعنی نزنید درکه نیابید اثرم را در گردو غبار سر آن کوی نخواندم جز سرزنش عمر هبا و هدرم را مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ای داد که از آن همه داد و سر و همسر یک در نگشاید که بپرسد خبرم را یک بچه همسایه ندیدم به سر کوی تا شرح دهم قصه ی سیرو سفرم را اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را می خواستم این شیب و شبابم بستانند طفلیم دهند و سر پر شور شررم را چشم خردم را ببرندو به من آرند چشم سغرم را و نقوش صورم را کم کم همه را در نظر آوردم به ناگاه ارواح گرفتند همه دور و برم را گویی پی دیدار عزیزان بگشودند هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را یکجا همه گمشدگان یافته بودم از جمله حبیب و رفقای دگرم را این عشوه ی وصلش به لب آن گریه هجران
این یک سفرم بر سرو آن حزرم را این ورد شبم خواهد و نالیدن شب گیر آن زمزمه صبح دعای سحرم را تا خود را به تقلای به در خانه کشاندم بستند به صد زاویه راه گذرم را یک باره قرار از کف من رفت و نهادم بر سینه دیوار در خانه سرم را صوت پدرم بود که میگفت تو چه کردی در غیبت من عا ئله ی دربه درم را حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت تا باز دهم شرح قضا و قدرم را فی الجمله شدم ملتمس از درد دعایی گر حق طلبد فرصت فر و ظفرم را اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم کزدل بزدود آن همه زنگ و کدرم را ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در گفتم پسرم بوی صفای پدر م را
استاد شهریار
|
|
| |
| دوشنبه 21 شهریور ماه سال 1384 |
| هستن |
در ادامه پست قبلی و کامنت های گذاشته شده که مارا از مرگ هراسی نیست وگر هم هست از پاسخگویی پس از مرگ است
ع.سربدار
هستن گفت و گو از پاک و ناپاک است وز کم وبیش زلال آب و آیینه وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک دارد اندر پستوی سینه هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون از وی گوید این ناپاک و آن پاک است این بسان شبنم خورشید وان بسان لیسکی لولنده در خاک است نیز من پیمانه ای دارم با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم ما اگر چون شبنم از پاکان یا اگر چون لیسکان ناپاک گر نگین تاج خورشیدیم ورنگون ژرفنای خاک هرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مرد آه ، می فهمی چه می گویم ؟ ما به هست آلوده ایم ، آری همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مرد نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست افسری زروش هلال آسا ، به سر هامان ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مرد که دگر یادی از آنان نیست ور بود ، جز در فریب شوم دیگر پاک جانان نیست گفت و گو از پاک و ناپاک است ما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاک پست و ناپاکیم ما هستان گر همه غمگین ، اگر بی غم پاک می دانی کیان بودند ؟ آن کبوترها که زد در خونشان پرپر سربی سردی سپیده دم بی جدال و جنگ ای به خون خویشتن آغشته گان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ ای کبوترها کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها که من ارمستم ، اگر هوشیار گر چه می دانم به هست آلوده مردم ، ای کبوترها در سکوت برج بی کس مانده تان هموار نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید های پاکان ! های پاکان ! گوی می خروشم زار
مهدی اخوان ثالث
|
|
| |
| یکشنبه 20 شهریور ماه سال 1384 |
| چرا از مرگ می ترسید |
چرا از مرگ می ترسید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید مپندارید بوم نا امیدی باز به بام خاطر من می کند پرواز مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست مگر دنبال آرامش نمی گردید چرا از مرگ می ترسید کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند اگر درمان اندوهند خماری جان گزا دارند نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند چرا از مرگ می ترسید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید بهشت جاودان آن جاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است نه فریادی نه آهنگی نه آوایی نه دیروزی نه امروزی نه فردایی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند سر از بالین اندوه گران خویش بردارید در این دوران که ازآزادگی نام و نشانی نیست در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند سر از بالین اندوه گران خویش بردارید همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را فسانه می دانید چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید چرا از مرگ می ترسید
فریدون مشیری
|
|
| |
| شنبه 19 شهریور ماه سال 1384 |
| خبر کوتاه |
خبر کوتاه بود اعدامشان کنید خروش دخترک برخاست لبش لرزید دو چشم خسته اش از اشک پر شد گریه را سر داد و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم چرا اعدامشان کردند ؟ می پرسد ز من با چشم اشک آلود عزیزم دخترم آنجا شگفت انگیز دنیایی ست دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا طلا : این کیمیای خون انسان ها خدایی می کند آنجا شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست در آنجا حق و انسان و حرفهایی پوچ و بیهوده ست در آنجا رهزنی آدمکش خونریزی آزاد است و دست و پای آزادی ست در زنجیر عزیزم دخترم آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند و هنگامی که یاران با سرود زندگی بر لب به سوی مرگ می رفتند امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند به شوق زندگی آواز می خواندند و تاپایان ره راه روشن خود با وفا ماندند عزیزم پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم من و تو با هزاران دگر این راه را دنبال می گیریم از آن ماست پیروزی از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی عزیزم کار دنیا رو به آبادی ست و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز نوید روز آزادی ست
هوشنگ ابتهاج |
|
| |
| جمعه 18 شهریور ماه سال 1384 |
| سرو |
در بیابانی دور که نروید جز خار که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی خفته در خاک کسی زیر یک سنگ کبود دردل خاک سیاه می درخشد دو نگاه که به ناکامی ازین محنت گاه کرده افسانه هستی کوتاه باز می خندد مهر باز می تابد ماه باز هم قافله سالار وجود سوی صحرای عدم پوید راه با دلی خسته و غمگین همه سال دور از این جوش و خروش می روم جانب آن دشت خموش تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود تا کشم چهره بر آن خاک سیاه وندرین راه دراز می چکد بر رخ من اشک نیاز می دود در رگ من زهر ملال منم امروز و همان راه دراز منم اکنون و همان دشت خموش من و آن زهر ملال من و آن اشک نیاز بینم از دور در آن خلوت سرد در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی ایستادست کسی روح آواره کسیت پای آن سنگ کبود که در این تنگ غروب پر زنان آمده از ابر فرود می تپد سینه ام از وحشت مرگ می رمد روحم از آن سایه دور می شکافد دلم از زهر سکوت مانده ام خیره به راه نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار قد برافراشته از سینه دشت سر خوش از باده تنهایی خویش شاید این شاهد غمگین غروب چشم در راه من است شاید این بندی صحرای عدم با منش سخن است من در این اندیشه که این سرو بلند وینهمه تازگی و شادابی در بیابانی دور که نروید جز خار که نتوفد جز باد که نخیزد جز مرگ که نجنبد نفسی از نفسی غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه خنده ای می رسد از سنگ به گوش سایه ای می شود از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آویز افق لحظه ای چند بهم می نگریم سایه می خندد و می بینم وای مادرم می خندد مادر ای مادر خوب این چه روحی است عظیم وین چه عشقی است بزرگ که پس از مرگ نگیری آرام تن بیجان تو در سینه خاک به نهالی که در این غمکده تنها ماندست باز جان می بخشد قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد سرو را تاب و توان می بخشد شب هم آغوش سکوت می رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش می روم خوش به سبکبالی باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فریاد
فریدون مشیری
|
|
| |
| پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1384 |
| ای واژه خجسته آزادی |
ای واژه خجسته آزادی با این همه خطا با این همه شکست که ماراست آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت خواهی شکفت ای گل پنهان خواهی نشست آیا روزی به شعر من آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ای دانه نهفته آیا درخت تو روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟ گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ غم با تمام دلبریش می برد دلم فریاد ای رفیقان فریاد مردم ز تنگ حوصلگی ها دلم گرفت وقتی غرور چشمش را با دست می کند و کینه بر زمین های باطل می افکند شیار وقتی گوزنهای گریزنده دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق مشتاق دشت بی حصار آزادی همواره در معبر قرق قلب نجیب خود را آماج می کنند غم می کشد دلم غم می برد دلم بر چشم های من غم می کند زمین و زمان تیزه و تباه آیا دوباره دستی از برترین بلندی جنگل از دره های تنگ صندوقخانه های پنهان این بهار از سینه های سوخته صخره های سنگ گل خارهای خونین خواهد چید آیا هنوز هم آن میوه یگانه آزادی آن نوبرانه را باید درون آن سبد سبز جست و بس با باد شیونی است در بادها زنی است که می میرد در پای گاهواره این تل و تپه ها غمگین زنی است که لالایی می گوید ای نازینن من گل صحرایی ای آتشین شقایق پر پر ای پانزده پر متبرک خونین بر بادرفته از سر این ساقه جوان من زیست می دهم به تو در باغ خاطرم من در درون قلبم در این سفال سرخ عطر امیدهای تو را غرس می کنم من بر درخت کهنه اسفند می کنم به شب عید نام سعید سفیدت را ای سیاهکل ناکام گفتم نمی کشند کسی را گفتم به جوخه های آتش دیگر نمی برندش کسی را گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است غافل من ای رفیق دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من به پگاه می برند بی نام می کشند خاموش می کنند صدای سرود و تیر این رنگ بازها نیرنگ سارها گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را در پرده می کشند به رخسار کبود بر جا به کام ما گل واژه ه ای به سرخی آتش به طعم دود
سیاوش کسرایی |
|
| |
| چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1384 |
| دکتر محمد مصدق |
یکی از راه کار ها ی حاکمان برای استمرار قدرت مسخ کردن چهره بزرگان و برجستگان تاریخ آن مرز و بوم است کسانی که با قطره قطره خون خویش با تمامی وجود خویش در راه آزادی و عدالتخواهی و استقلال طلبی گام برداشته اند و حاکمان در این رهگذر هماره از تاریخ نگاران یاری جسته اند ؛ تاریخ نگارانی که همواره در خدمت خداوندگاران زر و زور بوده. ولی هر از چندگاهی شاید در پی تحولات اجتماعی ؛ سیاسی یا جرقه های آزادی در برهه ایی از زمان تاریخ چهره حقیقی خویش را نقاب از صورت بر کشیده وحقایق پنهان را برای اندک مدتی کوتاه همانند شهاب سنگی گذرا به مردمان بی جاه و مقام نمایانده است.دکتر مصدق یکی از این بزرگ مردان راه آزادی است که از این مهم بدور نمانده
ع.سربدار
در هوای مانده مرداد ؛ رادمردی بود اندر او اندوه سردی بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود او همان یکه سوار عرصه شعر سیاوش آرش بود خسته از دیروز زخمی امروز مانده از فردا در دلش افسوس بر لبانش آه در سرش اندیشه یک راه کاش می شد بار دیگر در پی پیکار دیگر در پس تکرار دیگر با نشانش با کمانش با کلامش ملتش آزاد سازد خدعه ها بر باد سازد با کمانش تیر را این سو به روی نارفیقان ؛مردم فریبان ؛ کهنه پوشان ؛ کینه توزان مردمان دشمن مردم رها سازد می توانست او اگر می خواست خون ریزد نا کسان بر دار آویزد یا نشان بردگی بر خود بیاویزد اما........... قهرمان است او ملتی را میهمان است او می توانست او اگر می خواست مردمان همراه سازد مردمان بیدار سازد در پی پیکار سازد لیک می دانست مردمان خود بباید بیدار گردند در پی پیکار گردند می توانست او اگر می خواست نشان بندگی بر خود بیاویزد باغ آتش را بهم ریزد اما .......... قهرمان است او ملتی را میزبان است او
سروده دوست عزیزم بهزاد.شاهرخ برای بزرگ مرد و آزاد مرد تاریخ ایران دکتر محمد مصدق |
|
| |
| دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1384 |
| به استقبال غزل حافظ |
درون معبد هستی بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است زمین و آسمانم نورباران است کبوترهای رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند صفای معبد هستی تماشایی است ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد جهان در خواب تنها من در این معبد در این محراب دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم که کاخ صد ستون کبریا لرزد مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام ز یک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با بنده هایش مهربان تر بود ازین بیچاره مردم یاد می فرمود دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان خدا را پای آن زنجیر ز درد خویشتن آگاه می کردند چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد چه شیرین است اما من دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند چه شیریناست وقتی سینه ها از مهر آکنده است چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد همین ده روز هستی را امان می داد دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد دام میخواست عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند به باد نامرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا میکرد جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند به روی بامها ناقوس آزادی صدا می کرد مگو این آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این آسمان در هم نمی ریزد بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فریدون مشیری |
|
| |
| یکشنبه 13 شهریور ماه سال 1384 |
| عروس وطن |
نیمه شبم رادر گریز از خود ؛ از تنهایی در حال به تاریخ شعرای این مرز و بوم پناه جستم که به ناگه چشمم به این شعر افتاد که در سال ۱۳۲۱ توسط داراب افسر بختیاری سروده شده .پنداشتم که زبان حال این زمان است؛ ویا نه؛ ما در ان زمان زندگی ؛ نه روز مرگی میکنیم و سال ؛ سال ۱۳۸۴ است ؛ نه ؛ ۱۳۲۱ نه ؛ ۱۳۸۴ مگر فرقی هم می کند زمانی اسکندر تخت جمشیدمان را به آتش حسادت می کشد به خاطر معشوقه اش و زمانی انرا به زیر آب مدفون خواهندش به خاطراینکه میتوانند واین شاید از بخت یاری ماست که ازآن زمان تا به حال؛ وطنمان همواره در هجوم تند باد های هولناک وتاخت وتاز سرکشان و طاغیان قرار بگیرید ؛ و همواره تکرار کند تاریخمان حرکتش را به قهقرا
ع.سربدار
عروس وطن
سیم بری از لب دریا رسید از تو چه پنهان کمرم را برید از مژه اش خنجر خونریز داشت روی خوش وموی دلاویز داشت هر طرف آن ماه جبین می گذشت رهزن دل؛ آفت دین می گذشت صورت او چون مه تابنده بود راستی او عمر شتابنده بود داشت دو ابرو چو دو شمشیر تیز تا بکند پیکر من ریز ریز رنگ رخش همچو رخ ارغوان ناز وکرشمه به رکابش روان صحبت او صحبت جان پرور است صحبت خوبان سخنی دیگر است غمزه او بر دلم آشوب کرد با دل من کرد ولی خوب کرد بوالعجب این بود که آزرده بود زار وسر افکنده وپژمرده بود روح و روانش همه پر درد بود رنگ رخش چون رخ من زرد بود تو وسیاهی به سر افکنده بود دست بلورین به بر افکنده بود گریه کنان ماه ختن می گذشت مویه کنان از بر من می گذشت گفتمش ای نور دل و دیده ام ای بت عیار ستم دید ه ام از چه سبب چهره تو زرد شد وین دل پر مهر تو پر درد شد لطف کن ونام بیان کن به من گفت : مرا نام ؛ عروس وطن گفتمش : از چیست ترا قیل وقال گفت : بنالم ز فراق شما گفتمش : این دیده گریان زچیست ناله تو وین دل بریان ز چیست گفت : بنالم زمآل شما گریه من هست به حال شما سست شده پایه فرهنگیان رفته به گل پای خر لنگیان مثل فلانی که شده کاسه لیس بند قبایش بود از انگلیس دستکشش مال پروسی بود پای چپش چکمه روسی بود ملت ایران که همه بنده اند بنده بی مزد سر افکنده اند تخم نفاقی است که خود کاشتیم این ثمر از اوست که برداشتیم زلف همی کند وهمی داد باد زد به سر و گفت :کنید اتـحـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد
برگزیده از دیوان داراب افسر بختیاری |
|
| |
| جمعه 11 شهریور ماه سال 1384 |
| قدرت وقلم |
وچه زیبا نبشته ای است قدرت و قلم به آنان که در راه انجام رسالتشان در مقابل قدرت قلم زدند وقلم هاشان را بشکسته بر دار دیدیم وما نیز ادای دین کردیم وچشمانمان را فرو بستیم و گذر کردیم وبر خود باوراندیم که چیزی ندیده ایم در گذر عمرمان وخموشی گزیدیم و مصلحت را پناه جستیم و حقیقت را کتمان کردیم ودر سایه تقیه جانمان را خانه گزیدیم تا در این چند روزه ی دنیا سر در خاک جهالت چند روزی را امان طلبیم
ع.سربدار
پنداشت او قلم در دستهای مرتعشش باری عصای حضرت موساست می گفت اگر رها کنمش اژدها شود ماران و مور های این ساحران رانده وامانده را فرو بلعد می گفت و ز هیبت قلم فرعون اگر به تخت نلرزد دیگر جهان ما به چه ارزد بر کرسی قضا و قدر قاضی بنشسته با شکوه خدایان تندخو تمثیل روزگار قیامت انگشت اتهام گرفته به سوی او برخیز از اتهام خود اینک دفاع کن این آخرین دفاع پیش از دفاع زندگیت را وداع کن می گفت امان دهید تا آخرین سپیده تا آخرین طلوع زندگیم را نظاره گر شوم پیش از سپیده دم که فلق در حجاب بود بر گرد گردنش اثری از طناب بود و چشمهای بسته او غرق آب بود در پای چوب دار هنگام احتضار از صد گره گرهی نیز وا نشد موسی نبود او دردستهای او قلمش اژدها نشد
حمید مصدق
|
|
| |
| سه شنبه 8 شهریور ماه سال 1384 |
| زنی را |
شب نویس مان را باشعری از خانم فریبا شش بلوکی شاعر معاصر که اجازه درج شعرشان را در این پست به من دادند ودر واقع شعر نه که درد نویسی از وضعیت زنان جامعه امروز ماست بیاغازیدیم تا باشد آنروز که نبینیم دگر این روز ها را که زنانمان را در بند فقر و زور وجهل اسیر
ع.سربدار
زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه
زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد
زنی را با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی
زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه
زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد نمی دانم؟ شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد ... زنی را می شناسم من
با تشکر فراوان از
خانم:فریبا شش بلوکی
|
|
| |
| یکشنبه 6 شهریور ماه سال 1384 |
| باد های گزنده |
باد های گزنده خواب سنگین را بر آشفت وزخم های چرکین سر باز کرد و من چون هیولائی در درازترین شب قطبی از انجماد قامت کشیدم وچشم هایم را به دنبال شرق گمشده در آفاق گرداندم و ذهنم را در جستجوی گذشته کاویدم چون پلنگی زخمی در محبت خوف انگیز بیشه ها کوهها را آواز دادم؛ دشتها را آواز دادم از ابر و باد وآسمان وزمین یاری خواستم بر ساحل متروک گام نهادم وبا هر موج دریا را فریاد کردم ونام ونشان خود را پرسیدم و تنها..........! پژواک صدایم را از کوهساران شنیدم
دکتر سعیدی سیرجانی
کسانی گویندم هی فلانی چه باید کرد؟ همه را میدانیم کسانی گویندم به عمل کار بر اید به سخن دانی نیست کسانی به تمسخر نیشتر بر دل مان میزنند کسانی تشنه دانستن وکسانی نیز دم به تحسین و دمت گرم و سرت خوش باد که معلومم نیست این سر بر این تن بماند یا نه ؟و در این میان باید گفت رسالت ما بیداری است و بر آشفتن خواب خواب زدگان ومن گویم انتخاب ره با شماست وظیفه ورسالت ما بیداری است ؛ حرکتی زینب وار دگر آنکه به اندازه هر فردی راهی است وصعود به قله کوهی را ماند که راه های بسیار دارد؛ ؛بنا به اقتضای شرایط زمانی و مکانی هر فرد؛ انتخاب ره با اوست وتعین راه به قید کشاندن است ؛ و تقلید ومقلد گشتن که خود نیز توهینی است به شعور مان و نشان دادن راه وچاه و تمیز دادن آنها از هم در مقام ما نیست ؛که خود نیز تا بدینجا رسیده ام که سجایای انسانی را بر لذایذ دنیوی ترجیح داده ام و بهشت زمین را کویری بینم که نروید در آن جز خار وخس.که زمین هدف نیست منزلگه ما نیست ؛راهیست بسوی خود شدن راهیست بسوی رسیدن به وصال یار که بازگشت مان همه بسوی اوست کفتری را مانیم که صبح از بام خانه برمیخیزد وشبان گاهان بر آن بام بنشیند
ع.سربدار
چون از تونل وحشت زمان هراسان می گذرم همه جا را پر از تاریکی می بینم وقطاری می بینم پر از ارواح خبس که می برد شیاطین را وریل ها را دیدم همانند پیچک ها بسته به دور دست وپای احساس وسیاهی وظلمت را و غباری از توهم را دیدم و از ان دور افق پیدا بود من شرارت را دیدم که گسترد سایه شوم اش را بر روی بشر بشریت را دیدم خوار من حلقه های دیدم بسته بر پای بشر وپر از نفرت وکین من کسی را دیدم که له له میزد وبزاقش به زمین می افتاد وسیاهی میزاد لاشخوری دیدم من فرو می داد محبت را؛ نور را و روزگار که میرفت تا عرش گرسنگی من نوزادانی دیدم که هنوز به دنیا نیامده سقط شدند و فقر را دیدم وعدم را دیدم من چیز ها دیدم و سکوت هایی خوف ناک بلندتر از فریاد همه را با گوش دلم بشنیدم که میسوزاند ذهن بشریت را
اعظم عباسی
|
|
| |
| شنبه 5 شهریور ماه سال 1384 |
| فریاد |
قبل از به رشته در آوردن این چرکنویس ؛ نه بخاطر توجیه کارم که هیچگاه حقیقتی رافدای مصلحتی نکرده ام ؛ لازم دیدم اعلام کنم بیانم از درج این شعر نه مذهبی است که شاعر این شعر مطرح نموده .که مذهب ؛جدای از مذهب داران است بلکه جیره خواران دینند؛ و با دیدگاه شاعرش هم کارم نیست که هر کسی در طریقت ما آزاد است و مسئول اعمال وگفتار وکردار خویش.باری غم ما ؛ درد ما درد و غم ما نیست.درد کودکانی است که تکدی را همراه والدین شان تمرین می کنند. درد کسانی است که برای درمان بیماری خویش ؛ چاره ای جز تحمل درد ندارند نه بخاطر صلابتشان بلکه بخاطر بی پولی شان. درد ژاله هاست در پست های قبلی نیز گفته ام درد حلبی آباد ها وگود نشینان هاست آن هم در نظامی که پرچم اسلام را به دوش میکشد و بهای ننگین کار هایشان بنام دین ومذهب تمام میشود آری درد این است ؛در جواب دوستانی که گله مندند از مطالب این وب که چرا دنیای شیرین شان را به کویری تبدیل میکنم. میگویم که هر گز شب سرد زمستانی را در پیادرو ها بخواب بسر برده اید؛ هرگز غم نان فرزندانتان را بر گرده کشیده اید هر گز برای فرزند مریض تان در بیمارستان به خاطر نداشتن پول ویزیت مجبور بوده اید ...... از چه بگویم که ...؟ بس است دیگر؛خفه شوم بهتر است تا با زگویم آری به خود آییم که فردا باید پاسخگوی اعمال خویش باشیم .دین ما ؛ شریعت ما ؛ بر اساس عدالت برابری ؛ وآزادی است. که همان پیام اور بزرگ وخاتم انبیا برای رهایی انسان های در جهل و زور به هدیه آورد. و در طول جریان تاریخی اش به قول علی بزرگ پوستین وارونه اش را به تنش کرده اند.
ع.سربدار
فریاد
پرسندکه چرا شعر تو فریاد وغمین است پرسند که چرا خشم تو از مذهب ودین است
پرسند که چرا حرف تو از میهن وخاک است پرسند که چرا جنگ تو با مرتجعین است
آری سخن از میهن و قهر و غم و درد است دردی که حضورش به تجلی و یقین است
تا مام وطن در تعب و غرق به خون است تا عاقبت ملت آزاده چنین است
تا حرمت تاریخی میهن به سقوط است تا فکرت انسان به کف مذهب ودین است
تا قدر نگین بر سر بازار نگون است تا سنگ سیه جایگه اش جای نگین است
تا این همه آواره ز ما گرد جهان است تا این همه طوفان و خطر ها به کمین است
تا آن همه دل در وطن من نگران است تا آن همه خونی که هدر فرش زمین است
تا غائله را قدرت بیگانه پناه است تا قافله را راهزن دیرینه امین است
تا خانه که میراث تباران من و تو است در دست تبهکار ترین قوم لعین است
غم در لب وچشمان ودلم شاه نشین است حرفم همه از مردم وایران حزین است
خشمم زفقیهان ستمکار وزدین است شعرم همه فریادو همین است وهمین است
سیاوش لشکری : ۱۳۶۵
|
|
| |
| پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1384 |
| ندای وجدان |
شب و روز همچو دو موش سپید وسیاه مشغول جویدن ریسمان زندگیمان وما غرق در روزمرگی .... به دور از حقیقت زندگی ودر این میان هر از چند گا ه جرقه ای ؛ نهیبی از درون وجدان به خواب رفته مان ؛ به زیر صد ها خرمن کفری که پوشاننده حقیقت زندگیمان شب ها را به روز و روزها را به شب میرسانیم بی هیچ اندیشه ای بدون آنکه در مخیله مان خطور کند که در همسایگی مان شبی را به روز رسانده اند کسانی ؛ که در سفره شان نان نبود یا که شوی فلان زن که اسیر جهل است در تب بیکسی خویش بسوخت و نگاه هوس انگیز طفلی بر سینه بی شیر مادر یا که خود فروشی دخترکی پنهانی درپی پولی شاید یا که در دام کثیف هوسی افتادست چرکنویس زندگی مان را هزاران بار ورق میزنیم و با خود وعده می دهیم ؛تا به خود آییم اما ........امان از جرثو مه های کثیفی که روح پاک خداوندی را در وجودمان به تمسخرگرفته اند روزمرگی مان امان نمیدهد
ع.سربدار
*****************
یک نظر آلاله ها را درک کن دشمنی با غنچه ها راترک کن
یک نظر از شور یک شاعر بگو راز غمگین بودن او را بجو
یک نظر با خود بگو آدم شدی مثل عطر یاس یا مریم شدی
هر گز آیا با خدا حرفی زدی با نزول گریه ها حرفی زدی
یک نظر از عشق صحبت کرده ای مثل یک پروانه همت کرده ای
هر گز آیا این دلت عاشق شده با عروج ناله ها صادق شده
هر گز آیا آشنایی دیده ای یک دل پاک خدایی دیده ای
هر گز آیا با گلی خندیده ای با نشاط بلبلی خندیده ای
هر گز آیا پاک گشتی مثل برف گشته ای پنهان میان راز حرف
هرگز آیا آسمانی گشته ای در بهاران جاودانی گشته ای
هر گز از دل بی وفایی دیده ای جز سرای خویش جایی دیده ای
ما در این دنیا چه سرگردان شدیم در میان های وهوی پنهان شدیم
لا اقل یک لحظه شیدایی شویم عاشق یک روی زیبایی شویم
ما در این دنیا بدان مجنون شدیم هم نوای درد نا میمون شدیم
لیک هرگز فکر باران بوده ای فکر آواز هزاران بوده ای
هیچ آیا مثل دریا بوده ای در میان خواب ورویا بوده ای
ما چه اندازه به دور از باوریم در صف انسان شدن ما آخریم
ما چه اندازه شکوفا گشته ایم غرق صد راز ومعما گشته ایم
ما چه اندازه شقایق می شویم با غم وغصه موافق می شویم
ما چه غافل از وجود شبنمیم تا چه اندازه به فکر مریمیم
ما در این دنیا چه نا زیبا شدیم با وجود لاله ها تنها شدیم
اعظم عباسی
|
|
| |
| سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1384 |
| فعل مجهول |
آغازیدیم صبحی دگر رادر شروع ماهی نو ------------------------------------- آنان آرام غنوده اند ؛ آن بزرگ ایزدان میله ها فروکشیده شده ؛ تیرها پرتاب گردیده اند تود ه ها و خلایق آرمیده اند در خوابی عمیق و خوش دروازه های باز بسته شده اند خورشید ؛ ماه ؛ آشوب ؛ عشق در آسمان آرمیده ؛ به خواب رفته اند کرسی قضاوت اکنون خالی است زیرا هیچ ایزدی اکنون بر سر کار نیست شب پرده فرو کشیده است
این شعر خانم بهبهانی راحول وهوش سال های ۵۴ خواندم وخاطره تلخش هنوز بر اعصاب وروانم جاریست بیان واقعیت هایی که هنوز از آن سال تا کنون در متن جامعه ما وجود دارد حلبی آباد های تهران ؛ گود عباسی یا خیلی جا های دیگر مهم این است که هنوز وجود دارد و ما بدان می اندیشیم که معشوقه مان امروز ........ بماند
جای شرمندگیست
ع.سربدار
***************
بچه ها ــ صبحتان بخیر ؛ سلام در س امروز فعل مجهول است فعل مجهول چیست می دانید نسبت فعل ما به مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ ؛ می لغزید صوت ناسازم آنچنان که مگر شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه ژاله را زان میان صدا کردم
ژاله از درس من چه فهمیدی پاسخ من سکوت بود و سکوت ده جوابم بده کجا بودی رفته بودی به عالم حپروت
خنده دختران و غرش من ریخت بر فرق ژاله ؛ چون باران لیک او بود غرق حیرت خویش غافل از اوستا د و از یاران
خشمگین ؛ انتقام جو ؛ گفتم بچه ها ! گوش ژاله سنگین است دختری طعنه زد که ؛ نه خانم درس در گوش ژاله یاسین است
با ز هم خنده ها و همهمه ها تند و پیگیر می رسد به گوش زیر آتشفشان دیده ی من ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم آن دو میخ نگاه خیره ی او موج زن ؛ در دو چشم بی گنهش رازی از روزگار تیره ی او آنچه در آن نگاه می خواندم قصه ی غصه بو د و حرمان بود ناله ای کرد و در سخن آمد با صدایی که سخت لرزان بود
فعل مجهول فعل آن پدری است که دلم را ز درد ؛ پر خون کرد خواهرم را به مشت و سیلی کوفت مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح خواهر شیر خوار من نالید سوخت در تاب تب برادر من تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ؛ دو دیده ی من این یکی اشک بود و آن خون بود مادرم را دگر نمی دانم که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید آنچه باقی ماند هق هق گریه بود و ناله ی او شسته می شد به قطره های سرشک چهره همچو برگ لاله ی او
ناله من به ناله اش آمیخت که : غلط بود آن چه من گفتم درس امروز ؛ قصه ی غم توست تو بگو ! من چرا سخن گفتم
فعل مجهول ؛ فعل آن پدری است که تو را بی گنا ه می سوزد آن حریق هوس بود که در او مادری بی پناه می سوزد
شعر از خانم سیمین بهبهانی |
|
| |
| دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1384 |
| یاد باد |
به پایان رسانیدیم آخرین روز امرداد را با شب نوشته هایمان باشد که تا طلوع صبحی دیگر در شروع ماهی نو به تکرارآوریم شب نویسی مان را..! که ما پاسدارحرمت شبی م ونوید دهنده صبح صادقیم درسحرگه هان ؛ درطمطراق صبح کاذب
اعظم عباسی
یاد باد از آرزوهای قدیم از تمام گفتگو های قدیم
یاد باد از عطر گلها ی بهار از هوای تازه آن کوهسار
یاد باد از باور پروانه ها از جنون وعشق آن دیوانه ها
یاد باد از شور و احساس و سرور از تمام لحظه های غرق نور
یاد باد از طوطی شکر شکن از تمام داستان های کهن
یاد باد از شمع و گلهای قشنگ از تمام لحظه های رنگ رنگ
یاد باد از بلبل شیدای مست از همان پروانه یکتا پرست
یاد باد از سرخی دریای عشق از نگاه پاک و پر معنای عشق
یاد باد از سبزی برگ درخت از خزان و موسم مرگ درخت
یاد باد از نور و پرواز و صدا از کبوتر های زیبا و رها
یاد باد از غنچه های شادمان از تمام نغمه های جاودان
یاد باد از سوز و آه سینه ها از حضور روشن آینه ها
یاد باد از عطر خوب یاس ها از صفای روشن احساس ها
ع.سربدار |
|
| |
| یکشنبه 30 مرداد ماه سال 1384 |
| من تبسم را |
بیاییم با نگاهی کودکانه به زندگی نظر افکنیم ؛ که کودکان معصومند ؛ وبی ریا نه مثل کاسب کاران رند وچاپلوس؛ وریا کار اینان زندگیمان را در مسیری افکنده اند ؛ که حاصلش لش بودن ودر یوزگی است ؛ بیاییم با تغییر مسیر زندگیمان مشت محکمی بر دهان یاوه گویان وشب پرستان زنیم و به آنان بباورانیم ؛که علیرغم تمامی تلاششان ؛ ایمانی است ما را که در طی هزاران سال از گذشت تاریخ ایران زمین ؛ایرانی را نتوان ؛نه به زور ؛نه به زر ؛ نه به وعده وفریب وتهدید خریدنی است که بهای انسان فراتر از اینهاست (جانمان را باید ؛ نفسهامان را )
من تبسم را تماشا کرده ام
اعظم عباسی
من هزاران موج زیبا دیده ام من خروشی بی مها با دیده ام
من گل سرخی به چنگ آورده ام بلبلی خوش آب ورنگ آورده ام
من تبسم را تما شا کرده ام قلب خود را زود حاشا کرده ام
من غزل هایی چو در یا گفته ام شعر هایی خوب وزیبا گفته ام
من سرودی بس بهاری خوانده ام نغمه هایی نغز وجاری خوانده ام
من نگاهی گرم وشیرین دیده ام من هزاران عشق خونین دیده ام
من چو یک پروانه بی پروا شدم حجم سبزی همچو یک رویا شدم
من کلافی دارم از امید ونور میل هایی دارم از جنس بلور
بافتم پیراهنی از عشق ناب تار وپودش از تبار آفتاب
آستینش باشد از احساس پاک نقش هایی از هزاران یاس پاک
جیبهایش جای خواب اختران مامنی امن از بر نیلوفران
دامنش پر باشد از صدها صدف دکمه هایش پا به سر غرق شعف
من سراسر روح و هم باور شدم من پر از الماس های تر شدم
من سراسر یک نگاه آتشین من سرای اشک وآه آتشین
ابر رحمت بر سرم باریده است عشق بر بال و پرم باریده است
شوق دیدار شقایق در سرم آرزوی صیح صادق در سرم
من به دنبال شبی مهتابی ام در پی یک باور سرخابی ام
من پر از صد حرف پنهان در دلم من پر از دریای دور از ساحلم
ع.سربدار |
|
| |
| شنبه 29 مرداد ماه سال 1384 |
| خاطره تلخ است |
اعظم عباسی
دیده مان به شبنم نشسته دل مان را نیز غباری از اندوه اندوهی دهشتناک وخیال مان در انسوی دیوارهای بلند زمان در خیالی مبهم خاطره تلخ است ؛شیرین است گس است؛بیاد می ماند مرور میشود ؛ فراموش میشود؛ تداعی میشود اول بار که گریستم ؛یادم نیست گویندم زمانی بود ؛ زمان تولدم مگر نه تولد و زندگی شیرین و زیباست پس چرا گریستم اول بار که لبخند بر لبانم نقش بست؛ آنگاه بود که مادرم در آغوشم کشید اول بار که با عروسکانم سخن گفتم یادم هست ؛ ولی افسوس که ندانم چه گفتم اول بار که دروغ گفتم کسی نفهمید اول بار که چشمانم بر آسمان فتاد ؛ ابری بود؛بارانی بود باران زیباست؛نه ؟ اول بار که باران خوردم؛ طعمش خوب بود شیرین بود.اول بار که غروب شد؛ یادم هست؛ دلم گرفت ؛آه کشیدم درد کشیدم؛ و دگرانم گفتند نقاش شده ام ؛ انتظار کشیدم؛جمعه شد جمعه سپید است ؛روز تکامل آفرینش؛اما نه ..! خاطرات جمعه سیاه اول بار که شعر گفتم صبح بود؛ اولین روز بهاربود؛ یادم هست ؛ زیبا بود اول بار که آرزو کردم؛ بر ان خیال بودم که تحقق می یابد در اولین باد رندگانی بر خویش لرزیدم ؛ سردم شد اول بار که توپ بازی کردم؛ گل خوردم؛ سیب خوردم یاد آدم افتادم؛ وی نیز به سبب خوردن سیب از بهشت مبهوط شد ای کاش کسی نفهمد که من سیب خورده ام اول بار که خوابیدم ؛ خواب نبود ؛ رویا نبود؛کابوس بود؛ کابوسی وحشتناک شاعری خودش را دار زد اول رنگی را که دیدم ؛ رنگ بی رنگی بود ؛رنگ پاکی بود رنگ خلوص؛ راستی می دانید ؟ رنگ بی رنگی ؛ چه رنگی است اول بار که خاطره نوشتم آه ....! یادم نیست؛ خاطره ام آتش گرفته سوخته است؛ خاکستر شده است ؛ سرد شده است ققنوس ازآن تولد یافته است ؛ ققنوسی که افسانه شده است خاطراتم گنگ است؛ مبهم است ؛ خاطره تلخ است شیرین است ؛ گس است ؛ به یاد می ماند ؛ فراموش می شود مرور می شود؛ تداعی می شود اول بار که گریستم یادم نیست ؛ اما گویندم زمانی بود ؛ که تولد یافتم
ع.سربدار
|
|
| |
| پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1384 |
| مرثیه ای برای روز پدر |
با سلام ودرود به تمامی دوستانی که تا کنون با نظرات پرمهرخود مرا در این رهگذر یاری نموده اند. میخواستم روز پدررا تبریک گویم ولی دیدم رسانه های عمومی کارشان را به خوبی انجام میدهند ومضحک است نشخوار گفته های دیگران.....!بیکباره بیادعزیزانی افتادم که از محبت داشتن پدر بنا به دست قضا محروم گشته اند وداغ از دست دادن پدر دردی بر سینه هاشان نهاده که همواره تا به آخر عمر با خود بهمراه دارند . و بیاد پدرانی که در بندجهل وجور اسیرند ودور از فرزندان خویش پس بهتر دیدم مرثیه ای بنویسم بلکه مرحمی باشد بر دل داغ دیده آنها که ما نیز بیاد این عزیزان هستیم و در غم آنان نیز شریک. ومن نیز خود بعنوان پدر پدر ی که غریب هفده خزان است داغ از دست دادن پدرم را بر دوش میکشم ولی هیچگاه حضور پر مهر او را در کنار خود فراموش نکرده؛ می دانم که چه سخت است دردی که درمانی ندارد. این زندگی من است که همواره سنت شکن بوده ام پس بر من خرده مگیرید وبه بزرگی خود عفو نمایید
************
رفتی وداغت به دل سنگین بود گریه ام چون آسمان غمگین بود
روح تو آبی تر از بابونه است گریه ام بی رنگ تر از پونه است
روح من از غنچه ها دل تنگ تر یاد تو در خاطرم پر رنگ تر
بعد تو تنهاییم افزون شود قلب لیلی صفتم مجنون شود
بعد تو آوای بلبل چون کلاغ می رسد بر گوش من از متن باغ
قلب من مانند ابر نوبهار قصه ها دارد ز روزی داغ دار
از چه رفتی بلبل زیبای من هم نشین آبی دریای من
من به دور از عالم زیبای تو غافل از شیدایی شبهای تو
من ندانستم دلت پر مهر بود کشف این اسرار بعداز تو چه سود
ای پدر تو کوچ کردی از چه روی راز هجران را دمی با من بگوی
من ندانستم که زیباتر شدی از نگاه عشق دریا تر شدی
حیف قدرت را ندانستم بهار رفتی و خفتی به قلب لاله زار
حیف دیگر مهربانی کم شده رشته های دوستی مبهم شده
روح تو این بوستان را ترک کرد بی گمان آن قصه ها را درک کرد
مرگ را باید شبیه گل چشید از دیار درد باید پر کشید
این جهان گنجایشش بس کوچک است روح ما معصوم مثل کودک است
**********
در پایان از اعظم عزیز بخاطر سرودن این مرثیه تشکر می کنم که من خودنیز شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه گوی دل غمدیده خویشم
ع. سربدار
|
|
| |
| چهارشنبه 26 مرداد ماه سال 1384 |
| انتظاری سبز |
اعظم عباسی
به تمام نومیدان
*********
به کنا ر پنجره من پر از انتظار بی حد
که مسافری بیاید زدل سیاه این شب
و ستاره ای بیارد به دل شبم بکارد
تو کجائی ای مسافر که ز دور دست ذهنم
که ز ماورای عشقم قدمی نهی به چشمم
چو نسیم خوش بیایی به مشام جان و روحم
پر از آه ورنج ودردم پر از بیم بی نهایت
پرم از امید مطلق به سرم فتاده باشد
که دگر بیایی امشب و لباسی از شکوفه
به درخت هاببخشی و ترانه را دوباره
به گلوی بلبل دل بنهی ز روی رحمت
تو بیایی وغباری ز عطش به دل نماند
همه جای سبز گردد به ابد به روزگاران
ع .سر بدار
|
|
| |
| سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1384 |
| عشق می گوید |
تقدیم به آنان که شکست عشق را تجربه
کرده اندوتلخی وحلاوت آن را چشیده اند
********
اعظم عباسی
عشق می گوید که باید پاک بود از برای عاشقی چا لاک بود
عشق می گوید که باید ساده بود سر به زیر وخاکی وافتاده بود
عشق می گوید که ما پروانه ایم تلخ وشیرین همچو یک افسانه ایم
عشق می گوید که باید شاد بود از تمام غصه ها آزاد بود
عشق می گوید که ما آینه ایم صاحب یک قلب دور از کینه ایم
عشق می گوید که باید نور شد در میان لحظه ها مسرور شد
عشق می گوید برو تا اوج ماه در گل روی حقیقت کن نگاه
عشق می گوید شبیه آب باش در شب تاریکی چون مهتاب باش
عشق می گوید که باید تازه شد بی نهایت گشت وبی اندازه شد
عشق می گوید بیا آتش بخور صد هزاران شعله سر کش بخور
عشق می گوید بیا لبخند باش با وجود غصه ها خرسند باش
عشق می گوید بیا دریا شویم در بهار زندگی زیبا شویم
عشق می گوید بیا احساس باش یک درخت سیب یا گیلاس باش
عشق می گوید بیا یک رنگ باش از برای غنچه ها دلتنگ باش
عشق می گوید بیا باران شویم همدمی نیکو بر یاران شویم
عشق می گوید بیا شبنم شویم صبحدم بر برگ گل مرحم شویم
عشق می گوید بیا پرواز کن نغمه ای چون بلبلان را ساز کن
عشق می گوید دگر خاموش باش از برای صحبت من گوش باش
ع.سربدار
|
|
| |
| یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1384 |
| سیب |
مثنوی سیب از اعظم عباسی
سیب یعنی وسوسه یعنی گناه سیب یعنی خواستن بعد از گناه
سیب روی دل چه تقدیری نوشت سیب یعنی دوری از بوی بهشت
سیب یعنی دوری از حور وملک سیب یعنی عالمی زخم ونمک
سیب یعنی ناسپاسی کرده ایم بر هوای نفس خود چون برده ایم
سیب یعنی اینکه ما آدم شدیم با زمین پر زغم همدم شدیم
سیب یعنی یک هبوط گریه دار داستان هائی شگفت وبی شمار
سیب یعنی ماجرای جنگ ها قصه شوم همین نیرنگ ها
سیب یعنی سر کشی یعنی فساد سیب یعنی کفر و هم درد زیاد
سیب یعنی از نیستان دور شو از شراب دیگری مخمور شو
از شراب اختیار و انتخاب چونکه فردا باشد هنگام حساب ع.سربدار
|
|
| |
| پنجشنبه 20 مرداد ماه سال 1384 |
| در فراسوی خیال |
در فراسوی خیال؛غنچه ایی می میرد چونکه در پشت افق بلبلی می افتد ز سر شاخ بلند گفته اند چلچله ها بوی غم میآید بوی اندوه هزار ساله یک عاشق مست آسمان ابری شد حجم ابر گشت زیاد سیل اشک جاری شد همه از چشم بلا دیده یک مرغابی آن یکی در طپش قلب خودش می ماند مار بر روی دلم چمبره ای زد چه عجیب مهر در گور دلی می خوابد مرثیه می خواند ودو باره عطش جان کسی پر شود از وهم وخیال که حقیقت آنجاست پشت آن کوه سفید بار گه زده آن شاه شگفتی ها و عجب می دانم که نمی دانند هیچ که فریب آنجا بود به عجب بودن یک راز شگفت و کسی کو قدمی در پس آن کوه نهاد بوی حیرت همه از بال وپر او بارد وکسی آگه نیست که چرا؛ آینه از این غم پنهان با رها می شکند
اعظم عباسی
*************** تنهائی این نگهبان سکوت شمع جمعیت تنهائی راهب معبد خاموشی ها حاجب درگه نومیدی ها سالک راه فراموشی ها چشم بر راه پیامی ؛پیکی گرمی بازوی مهری نیست خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس که نه بیدار شود از نفس گرم امید سر نهاده است ببالین شبی که فریبش ندهد عشوه خونین سحر ای پرستو برگرد ای پرستو که پیام آور فروردینی بگریز از من ؛از من بگریز باغ پژمرده پامال زمستانها چشم بر راه بهاری نیست گرد آشوبگر خلوت این صحرا گرد بادی است سیه ؛گرد سواری نیست
ع.سربدار
|
|
| |
| سه شنبه 18 مرداد ماه سال 1384 |
| با تو ؛بی تو |
با تو ؛ همه رنگهای این سرزمین را آشنا میبینم بی تو؛ رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
با تو؛ همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش میکنند بی تو؛ رنگهای این سرزمین مرا میازارند
با تو؛ آهوان این صحرا دوستان همبازی منند بی تو ؛ آهوان این صحرا گرگان هار منند
با تو؛ کوهها حامیان وفا دار خاندان منند بی تو ؛ کوهها دیوان سیاه وزشت خفته اند
با تو ؛ زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند ابر حریری است که بر گاهواره من کشیده اند وطناب گاهواره ام را مادرم ؛ که در پس این کوه ها همسایه ما است در دست خویش دارد
بی تو؛ زمین قبرستان پلید وغبار آلودی است که مرا در خود به کینه میفشرد ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند وبر گردنم افکنده اند وسرش در چنگ خلیفه ای است که در پس این کوهها شب و روز در کمین من است
با تو ؛دریا با من مهربانی میکند بی تو ؛ دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
با تو ؛ سپیده هر روز بر گونه ام بوسه میزند بی تو ؛ سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
با تو ؛ نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند بی تو ؛ نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار میکند
با تو ؛ من در طلوع لبخند می زنم ؛ در هر تندر فریاد شوق می کشم ؛در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ؛در غلغل چشمه ها می خندم؛ درنای جویباران زمزمه میکنم
بی تو ؛ من درشیره هر نبات رنج هنوز بودن را وجراحت روز هائی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم
بی تو ؛ من با هر برگ پائیزی می افتم بی تو ؛ من در چنگ طبیعت تنها می مانم
بی تو ؛ من زندگی را ؛ شوق را ؛ بودن را ؛ عشق را؛ زیبائی را ؛ مهربانی پاک خداوندی را از یاد میبرم
بر گرفته از هبوط در کویر دکتر علی شریعتی بیچاره شب پرستان؛هلهله زن ؛تیغ بدست
با سلاله های نسل آفتاب چه خواهند کرد
به خانم گنجی هم میگویم که گریه مکن
و زینب وار رسالت؛شوی خویش
در پیش گیر که جباران زمان از گریه تو شاد خواهند شد
ننگشان باد

 ع.سربدار
|
|
| |
| دوشنبه 17 مرداد ماه سال 1384 |
| نیمه شب |
با درود فراوان به قلبهای پرازعشق ومحبت
در این نیمه شب ؛در خلوت اتاقم ؛اشک در چشمانم ؛بغض در گلویم
وهجوم سیل آسای خون در شریان های مغزم
خاطره ایی در ذهنم جرقه زد ه
ویادش تمام وجودم را به دردآورد
دور میدون ولی عصر بلوار کشاورز
دخترکی دیدم بستنی به دست ؛مادرش آه خدا
در وسط پیاده رونشسته بودو گدائی میکرد.هم سن وسال
دختر خودم بودآیدا.نگاهی به من کرد از
میان این همه جمعیت خوشبخت ؛من بد بخت
را انتخاب کرد ؛بستنی اش را به طرف
من دراز کرد وگفت نمیخوری .اشک امانم نداد؛ بغلش کردم
وبوسه ای بر گونه اش زدم
نمیدانستم چه کنم
به خدا درد ناک است ؛وکشنده
چه باید کرد؛چه کسی مسئول است
جامعه؛حاکمین زمانه؛ چه کسی
ناگهان نگاهم بر قاب عکس پدرم
که بر سینه دیوارآویزان است
می افتد که هفده پائیز است
به انتظارم نشسته
و ما دو؛هر شب تا به سحر رو در روی
یکدیگر به هم نگاه می کنیم
وسخن ها گوئیم با هم
در سکوتی تلخ
همانند شب تاریک پائیزی
درآخرین وداع که کسی
تاب شنید نش را نیست
ومویه ها میکنم در خلوت خود
در سکوتی تلخ
گریه امانم نمی دهد
ع.سربدار
****************
ای کاش
ای کاش نور بودم
تا وقتی به محیطی میرسیدم
غرق احساس وعاطفه می رسیدم
فروتنانه می شکستم
شعر از
اعظم عباسی
|
|
| |
| شنبه 15 مرداد ماه سال 1384 |
| مرور گریه ها |
اینم یه شعر نو سروده اعظم عباسی شاعر کتاب یک شب که باران بیایید تقدیم به تمامی دل سوختگان این زمانه
********
هر شب گریه هایم را مرور می کنم تا مبادا از یاد ببرم شیوه گریستن را وآنگاه شکوفه لبخندی روی لبانم می شکفد وپس از آن به خوابی عمیق تر از آه وشیرین تر از کندوی زنبور های عسل فرو می روم ورویای سبز وآبی ام را تماشا می کنم آسمان رویای من همیشه می گرید واز گریه او جنگلم سبز می شود بهار در رویای من همیشه هست وهیچ وقت فکر رفتن نیست او مهمانی است که حالا پس از گذشت سالها میزبان تار وپود رویای من شده
ع.سر بدار |
|
| |
| شنبه 15 مرداد ماه سال 1384 |
| ز پشت ابر بارانی؛ مرثیه |
این هم یه غزل دیگه از خواهر زاده گلم مرثیه پایین به چاپ نرسیده وجزء دست نوشته هایش بود
زپشت ابر بارانی
زپشت ابر بارانی زپیچ جاده می آید سرافرازاست و با هیبت؛ ولی افتاده می آید
سبد هایی زگل دارد گل امید می کارد صفا ازاوچه خوش بارد؛ببین آزاده می آید
دگر غمگین مباش ای دل؛شراب ناب می آید به دستش جامی از احسان؛چواوبا باده میآید
ببین مهرش فراوان است ؛ دودستش مثل باران است ببین آنجا گلی با یک رخ بگشاده می آید
ببین دست توانایش؛ببین ایمان برنایش زشرق آسمان بنگر چگونه ساده می آید
کنار آیید ای مردم؛رهش را باز گردانید زاوج عرش نورانی؛چو این شه زاده می آید
به قصد صلح می آید ؛ به قصد رویش مطلق چوتیر ونیزه وخنجر؛ زکف بنهاده میآید
زدست خار این گلها منال ؛ای بلبلم چون او برای یاری گلها چنین آماده می آید
************* مرثیه چون که باز می باره بارون؛ توی کوچه های پر غم
میشه رد این نگاهم مثل رویای تو مبهم
وقتی دل برای بودن می طپه مثل قناری
میشه ابروی ستاره ؛مثل زلف های تو در هم
منم یه گل بهاری ؛ توی این کویر تشنه
که نصیبم از زمونه؛ شده یه دل پر از غم
برای شکستن دل ؛ گریه ها فایده نداره
فقط این شعر سکوته ؛که میشه رو زخمها مرحم
تو همون بهونه هستی ؛برای شکفتن گل
تو کویر آرزوها ؛ تویی عطر سبز مریم
تویی شعر تازه صبح؛تو گلوی اون قناری
قلب و جونمو می شورم؛ وقتیکه می باری نم نم
چی بگم ؛از این زمونه! که پر از درد قشنگه
دل آسمون گرفته مثل قلب پاک اعظم
اعظم عباسی
ع.سربدار
|
|
| |
| جمعه 14 مرداد ماه سال 1384 |
| به چشم خود |
این هم یه غزل از خواهر زاده گلم اعظم خانم که وصفی است از نماد جامعه امروز
به چشم خود دیدم هوای شهر طوفانی است
نگاه مردم این شهر پر ازرنگ پریشانی است
خیابان های اینجا هیچ؛ پراز صوت قناری نیست
صدای بوق ماشینهاسراسربهت وحیرانی است
ببین مردم هراسانند؛ در این عصر پر از غوغا
نوای آشنایی ها ببین کم رنگ وپنهانی است
فقیری در خیابانها گدایی میکند دائم
لباس وصله دار او ؛ زتار وپود عریانی است
به زیر چرخ ماشین رفت؛تن یک کودک تنها
نگاه مرد راننده؛ پر از درد پشیمانی است
تمام خانه ها خالی زعطر یاس ومریم ها
چراغ خانه هاخاموش؛سکوت خانه طولانی است
برای مرگ زیبایی؛ گل وآیینه می گریند
در این قرن غم انسان؛ سرود عشق زندانی است
ع.سربدار |
|
| |
| پنجشنبه 13 مرداد ماه سال 1384 |
| زن |
مثنوی زن ازنگاه یک دختر ۲۰ساله امید که زنان جامعه ما بر رویه شعر زیر باشند که نه خود را به عمله استحمار ونه به ملعبه استکبارغرب بفروشند
زن نگاه عاشق پروردگار زن شکوه وشوکت این روزگار
زن ظرافت را هویدا میکند عاشقی را خوب معنا می کند
زن همان معشوقه آدم بود زن همان دردانه خاتم بود
زن نگاه اشنای خالق است زن یرای پاک بودن لایق است
زن شعور شاعر دریای عشق زن همان ادراک بی همتای عشق
دید زن مانند دریا منجلی روح وجانش چون حقیقت صیقلی
زن همان معراج درک بی حد است زن به عفت در دو عالم سر مد است
زن سکوت مرد وهم خیر زیاد زن طراوت را به گلها هدیه داد
زن نگاه بی غرور آفتاب زن عروج سبز یک احساس ناب
آدم آورده زمین نسل بشر برده حوا تا به اوج این شور وشر
آسیه موسای را موسی کند گوهر اندر نیل غم پیدا کند
ای خدیجه ای تو بانوی بهشت ای تو نیکو خوی وهم نیکو سرشت
ای زن دانا وخوب و هوشیار دل به پاکی های هاجر می سپار
زن بیا زیبا و زهرائی شویم مثل بلبل مست وشیدایی شویم
هان بیا مریم تر از مریم شویم با شکوه و روشنی همدم شویم
بنگر ای زن وقت بیداری شده وقت رستن؛ وقت هوشیاری شده
زن بیا مثل گهر رخشنده باش مثل خورشید دلت بخشنده باش
زن بیا مثل بهاران گل بده عشق بازی یاد این بلبل بده
اعظم عباسی
|
|
| |
| چهارشنبه 12 مرداد ماه سال 1384 |
| ما بسوی آسمانها می رویم |
این هم یک مثنوی دیگر از خواهرزاده عزیزم که به خاطر ..............از بیان مطلب قبلی صرف نظر کردم اعظم عباسی
ما بسوی آسمانها می رویم سوی آرام دل وجان می رویم
ما به سوی معنی گل می رویم سوی صد درد وتحمل می رویم
ما به آواز کبوتر زنده ایم با امید وعشق وباور زنده ایم
ما نگاه خسته ای را دیده ایم رنگ اندوه از تماشا چیده ایم
ما به خود قول رهایی داده ایم لیک اندر چاه غم افتاده ایم
ما اسیر درد و آهی مبهمیم ما به دور از روح پاک مریمیم
ما تمام شب خدایا گفته ایم ما به فصل عاشقی بشکفته ایم
ما ز عمر نو بهاران خسته ایم از غرور کوهساران خسته ایم
ما غمین از ناله نیلوفریم آرزومند سکوتی دیگریم
ما عبور تند باد سر کشیم ما چو خاکستر به زیر آتشیم
ما پر از اندوه وپر دردیم چوعشق در سرای عاشقی مردیم چو عشق
ما چو ابر نو بهاران می شویم هم نوای ابر وباران می شویم
ما دل خود را تماشا کرده ایم تیرگی را زود حاشا کرده ایم
ما سرود تازه ای را خوانده ایم بر سر بیراهه غم مانده ایم
ما خدا را در هیاهو دیده ایم در شعوری محض ونیکو دیده ایم
ما به پرواز خیالی زنده ایم با دل پاک وزلالی زنده ایم
کاشکی با ما کمی صحبت کنی درد ما را با خودت قسمت کنی
کاشکی ما شوق نابی داشتیم در سیاهی آفتابی داشتیم
ما به مهر سینه ها سر می زنیم تا دیار عاشقی پر می زنیم
ما گهی شاد وگهی افسرده ایم دل به عشق بی ریا بسپرده ایم
ما پرازحرفیم وسر شار غمیم ما پر از صد شوق وشور مبهمیم
|
|
| |
| سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1384 |
| پیامی برای حاکمان زمانه |
نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان بشکستنی است لاجرم آنکس که بالاتر نشست استخوانش سخت تر باید شکست
*****************
در واپسین روزهای عمر پیام آور آزادی ؛هنگامی که وی نسیم مرگ به مشام مبارکشان می وزد واحساس جدائی از یاران با وفاوفداکارو وصال به دوست را احساس می کند.در آخرین حج در منطقه ای بنام غدیر که منطقه فصل وجدا شدن حجاج است بر بلندی میرود و رو به حاضرین خطاب مینماید ؛که اگر کسی را بر من حقی است باز ستاند یا که حلال نماید که موسم رفتن است عجبا که فرمانروا ورهبر وپیام آور حق چنین با اخلاص وتواضع طلب عفو وحلالیت می نماید ............۱ یکی ازافرادی که در جمع حضور دارد به او میگوید در فلان جنگ شلاق دست شما به پشت من خورد.بلافا صله پیامبر لباسش را بالامیزند وبه وی می گوید که قصاص کن ولی در مقابل دیدگان حضار او بر بلندا میرود وبر وسط دو کتف پیامبر حق بوسه میزند. این درسی است از تاریخ که حاکمین ما باید بفهمند که متاسفانه به قول مولوی بزرگ این سخنها کی رود در گوش خر گوش خر بفروش ودیگر گوش خر
******************* آری کعب الاحبار ها که خود را واسطه العقد بین خدا وخلق میدانند این را باید بدانندکه روزی باید یادر درگاه خلق یا در درگاه خدا پاسخگوی عملکرد خویش باشند؛ که موسم رفتن نزدیک است وکسی را گریز از آن نیست. به قول علی بزرگ درسهاو نشانه های عبرت چه زیادند وعبرت گیرندگان چه کم. در مملکت اسلامی ما انسانهایی در بندند که جرمشان بیان اندیشه شان است واین نسخ صریح آیه شریفه قرآن است که در هر چیز اختلاف کنید ؛داوریش با خداست ؛این است خداوند پروردگار من؛بر او توکل کرده ام وبه سوی او باز میگردم. خداوند پروردگار ما وشماست؛نتیجه اعمال ما از آن ماست ونتیجهاعمال شما از آن شما؛خصومت شخصی در میان ما نیست؛وخداوند ما وشما را در یک جا جمع می کتد و بازگشت همه به سوی اوست
آیه ۱۴و۹ سوره شوری |
|
| |
| سه شنبه 11 مرداد ماه سال 1384 |
| آب |
یک مثنوی ازخواهر زاده عزیزم
اعظم عباسی آب آری؛ عشق ناب حیدری است چون مراد از آب؛ آب دیگری است
آب یعنی عشق وشور وجد وحال آب یعنی دارم از تو یک سوال
می شود در حلقه رندان شوم در نگاه روشنت پنهان شوم
آب یعنی طالب زیباییم در پی یک باور شیدایی ام
تشنگی جان مرا سیراب کرد نیزه دل را چه خوش پرتاب کرد
تشنگی ما را صبوری می دهد بر سر شوریده شوری می دهد
تشنگی ما را خدایی می کند عاشق فصل رهایی می کند
تشنگی یعنی که اینجا آب نیست راز تشنه بودن یک لاله چیست
تشنگی یعنی خدایا زندگی بیش تر از بیش فیض بندگی
تشنگی یعنی شهادت مثل آب بر فکن از روی روشن این نقاب
آب یعنی السلام ای کربلا آب یعنی می رویم سوی خدا
ما نه محتاج فرات تشنه ایم ما به صد دریا چه خوش آغشته ایم
ما چو دریا ایم بی اندازه ایم تشنه آب حیات تازه ایم
آب یعنی خسته از لفظ من ایم خسته از زندان تاریک تن ایم
آب یعنی تا خدا پرواز کن راه ورسم زندگی آغاز کن
آب یعنی ای شهادت آمدیم ای خدای با کرامت آمدیم
آب یعنی سوی حیدر می رویم سوی زهرا سوی کوثر می رویم
آب یعنی تشنه روی تو ایم در پی بوی خوش موی تو ایم
آب یعنی ره رو راه تو ایم بنده آن روی چون ماه تو ایم
آب یعنی تشنه نور تو ایم تا تمام عمر مخمور تو ایم
این عطش از دوری دلدارماست از تب و تاب دل بیدار ماست
این عطش از عاشقی سر می زند روح ما تا متن جان پر می زند
از چه می گوئید ؛مظلومیم ما ما شجاعانیم؛ معصومیم ما
زیر بار ظلم رفتن کافری است کار ما پیوسته حمد وشاکری است
|
|
| |
| پنجشنبه 6 مرداد ماه سال 1384 |
| بیایید بیایید |
بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده است
بیایید ؛به یکباره؛ همه؛ جان وجهان را
به خورشید سپاریم که خوش تیغ کشیده است
حماسه امروز ما حماسه تخمه داران نیست؛ طمطراق کیکاووس واشکبوس وپهلوانان نیست.حماسه نه خدایان وپهلوانان ؛ که حماسه ی زنان و مردان
بی نام ونشانی است که هرگز راهی به درون این داستان ها ی فاخر ونجیب
که ویژه دارندگان شرف.. ! است نداشته اند. آنان که به گفته ارسطو تنها حق داشتند که در کمدی ها ظاهر شوند...! حماسه ما امروز حماسه گرگ های
تنهایی است که در برف و باد وشب وصحرا آواره اند
|
هبوط در کویر ص۵۶۸
|
 |
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
حیران رخ یار ز اغیار نترسد
عیار دلاور که کند ترک سر خویش
از خنجر خون ریز وسر دار نترسد
آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق
ار طعنه نا محرم اسرار نترسد
ای طالب گنج وگهر از مار میندیش
گنج وگهر آن برد که از مار نترسد
گر بی بصری می کند انکار من از عشق
سهل است وچه غم عاشق از این کار نترسد
درعشق چو بیم سر وجانست ولیکن
ای دلبر از اینها دل عیار نترسد
اندیشه ندارم زرقیبان بد اندیش
از خار جفا عاشق گلزار نترسد
در سایه فضل ایمن از آ ن است نسیمی
کان شیردل از پنجه کفتار نترسد
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست وچه خوبست وچه زیباست خدایا
چه گرمیم؛ چه گرمیم! ازاین عشق چوخورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست ؛خدایا
زهی ماه؛ زهی ماه ؛ زهی باده همراه که جان را وجهان را بیاراست خدایا
زهی شور؛ زهی شور! که انگیخته عالم زهی کار ؛ زهی بار که آنجاست! خدایا
فروریخت ؛فروریخت شهنشاه سواران زهی گرد؛ زهی گرد که برخاست! خدایا
فتادیم ؛فتادیم بدان سان که نخیزیم ندانیم ؛ندانیم چه غوغاست خدایا
زهر کوی زهرکوی یکی دود دگرگون دگر بار ؛ دگر بار چه سوداست ؛خدایا
نه دامی ست ؛نه زنجیر ؛همه بسته چرائیم چه بند است !چه زنجیر! که بر پاست خدایا
چه نقشیست!چه نقشیست!درین تابه دلها غریبست ؛غریبست زبالاست خدایا
خموشید؛ خموشید که تا فاش نگردید که اغیار گرفته ست چپ و راست؛ خدایا
ع.سربدار
|
|
| |
| سه شنبه 4 مرداد ماه سال 1384 |
| آدمها |
آدمها دو جورند دل دار وبی دل ؛ ودل دارهانیزدو جورند دل دار دریا دل پرحرف ولی مسکوت و خموش ودل دار
بی دل پر حرف و وراج آن هم وراجی های صدتا یه غاز
و سرمایه هردلی حرف های نا گفته ایست که محرمی
را باید برای بازگو کردن.
و چه سخت ودرد آور است غریبانه زندگی کردن در جمع
آشنایان وعزیزان ودوستان ؛که این نه زندگی که روز مرگی
وروز را سپری کردن است. و چه راحت و وآسوده اند کسانی
که دلی پر از حرف دارندبرای بازگو کردن ؛ وچه سعادتمندترند
کسانی که اصلا حرفی برای زدن ندارند ومثل گوساله یا خوک
پوزه بر زمین می مالند ومشغول چریدن اند ویامثل سگ در
پی تکه استخوانی در مخروبه های این کره خاکی از روز تا شب
سگ دو میزنند وروز راتا به شب وشب راتا به روزمشغول دوندگی اند
برای لقمه نانی؛ یا احیانا نامی؛ یا ترفیع مقام یا پستی . وچه
اشتهای سیری نا پذیری دارند در پر کردن شکم وزیر شکم
که فلسفه وجودی وزندگی شان این است واصولا چیزی در دل ندارند
جز..............!؟شرط ادب اجازه نمی دهد.
بگذریم داشتم از آدمهای دریا دل پر حرف ولی خموش ومسکوت حرف می زدم . آدمهایی که ارزششان به ثروت و موجودی جیبشان
یا پست ومقامشان نیست؛ آدمهایی که در پی نان ونام نیستند
بلکه به دنبال آن نا کجا آبادی اند؛که رد ونشانی از آن نیست
ولی از آنجا آمده اند.برای رهایی انسان های در بند آمده اندمثل پرومته ولی خود
در بند ظلم وجور گرفتار گردیده اند. آدمهایی که در پی یافتن آن
خویشتن حقیقی خویش اند.آ دمهایی که تمامی این دنبا را
کفش تنگی می بینند بر پای خویش.و در پی رهایی وآزادی
خویش وبشریت اند.آدمهایی که در جمع آشنایانشان ودر عرصه روزگارشان
غریب و تنها مانده اند ؛بی همدم و بی کس؛ که کسی را ندارند
کسشان خداست ؛ خدایی که به قول سهراب در این نزدیکی است
لای این شب بوها
امشب دلم چون غروب غمناک پاییزی سرد گرفته است وسکوت
خفقان آور و وحشتناکی بر تمامی ذرات وجودم سایه افکنده
تمامی در ودیوار این اتاق کوچکم که هر شب تا به سحر در آن بیدارم
یرایم غریبند.خدایا دیگر تاب و تحمل این همه درد را ندارم ؛ دردی که
امانت توست که بر ما عرضه نمودی.به خودت پناه می برم از بی کسی ام
کمکم کن ؛ رهایم کن؛ آه که چه جمله زیبایست این رهایی.اکنون
شاید به جرات بتوان گفت با تمامی وجودم حس می کنم معنا ولذت
جمله علی بزرگ را که( فزت و رب الکعبه ). خدایا دیگر بس است
نا سپاسی نمی کنم
رهایم کن از این زندان
از این مرداب گند تن
از این جسم پلید وپست وبه سوی خود برم
که؛ دیگر مجالی نیست
نایی نیست
ع.سربدار
|
|