مشتاق گل از سرزنش خار نترسد .. حیران رخ یار ز اغیار نترسد.. عیار دلاور که کند ترک سر خویش.. از خنجر خون ریز وسر دار نترسد.. آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق.. ازطعنه نا محرم اسرار نترسد.. ای طالب گنج وگهر از مار میندیش.. گنج وگهر آن برد که از مار نترسد.. گر بی بصری می کند انکار من از عشق.. سهل است وچه غم عاشق از این کار نترسد.. درعشق چو بیم سر وجانست ولیکن.. ای دلبر از اینها دل عیار نترسد.. اندیشه ندارم زرقیبان بد اندیش.. از خار جفا عاشق گلزار نترسد.. در سایه فضل ایمن از ‌آ ن است نسیمی.. کان شیردل از پنجه کفتار نترسد..

paradise <BlogSky:Weblog Title />

X
تبلیغات
زولا
ع.سربدار

آرشیو

شنبه 5 آذر‌ماه سال 1384
مرداب

 عمر من دیگر چون مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه از او شعله کشد موج و شتاب 

 نه در او نعره زند خشم و خروش

گاهگه شاید یک ماهی پیر 

 مانده و خسته در او بگریزد

وز خرامیدن پیرانه ی خویش

موجکی خرد و خفیف انگیزد 

 یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل 

 راه گم کرده ، پناه آوردش

و ارمغان سفری دور و دراز 

 مشعلی سرخ و سیاه آوردش

بشکند با نفسی گرم و غریب

انزوای سیه و سردش را

لحظه ای چند سراسیمه کند

دل آسوده ی بی دردش را

یا شبی کشتی سرگردانی

 لنگر اندازد در ساحل او 

 ناخدا صبح چو هشیار شود

بار و بن برکند از منزل او

یا یکی مرغ گریزنده که تیر

خورده در جنگل و بگریخته چست

دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف

دست و پایش شود از رفتن سست 

 همچنان محتضر و خون آلود

افتد ، آسوده ز صیاد بر او 

 بشکند آینه ی صافش را

ماهیان حمله برند از همه سو

گاهگاه شاید مرغابیها

خسته از روز بر او خیمه زنند

شبی آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز کنند

ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر

غیر شام سیه و صبح سپید ؟

روز دیگر ز پس روز دگر

همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟

ای بسا شب که به مرداب گذشت

زیر سقف سیه و کوته ابر 

 تا سحر ساکت و آرام گریست

باز هم خسته نشد ابر ستبر 

 و ای بسا شب که بر او می گذرد

غرقه در لذت بی روح بهار

او به مه می نگرد ، ماه به او 

 شب دراز است و قلندر بیکار 

 مه کند در پس نیزار غروب 

 صبح روید ز دل بحر خموش

همه این است و جز این چیزی نیست

عمر بی حادثه ی بی جر و جوش

دفتر خاطره ای پاک سپید

نه در او رسته گیاهی ، نه گلی 

 نه بر او مانده نشانی نه، خطی

اضطرابی تپشی ، خون دلی

ای خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سر سنگ زدن 

 گر بود دشت گذشتن هموار 

 ور بوده دره سرازیر شدن

ای خوشا زیر و زبرها دیدین 

 راه پر بیم و بلا پیمودن 

 روز و شب رفتن و رفتن شب و روز

جلوه گاه ابدیت بودن

عمر « من » اما چون مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه در او نعره زند مجو و شتاب

نه از او شعله کشد خشم و خروش

مهدی اخوان ثالث


تعداد بازدیدکنندگان : 209003


نبوی گویا
وب نوشت
بیاد مصدق
دکترسروش
دوران ما
از یاد رفته ها
حسین خدادا
پژواک خاموش
بلاگ گویا

امید معماریان
الپرر

چه گوارا

دکتر سروش

دکتر شریعتی
فلش
احسان شریعتی
سایت ویژه دکتر
سایت Dr.Shariati.tk
مجمع وبلاگ نویسان

درباره دکتر تنها شریعتی
راه آزادی
عاشقترین
وبلاگ قران مجید
با مخاطبهای آشنا
مصدق مرد آزاده
اندیشه های ماندگار
فقر ‘ فساد ‘ تبعیض
وبلاگ رسمی فارغ

التحصیلان سمپاد
khabarchin
به دنبال دل مسایل

مربوط به جوانان

نیمروز

امروز

ایسنا

بازتاب

شرق

آوای آزاد

تلاش

مجله فروغ

بخارا

پا یاب

اخبار گویا

بی بی سی

tinypic

روز

گویا

عناوین آخرین یادداشت ها