مشتاق گل از سرزنش خار نترسد .. حیران رخ یار ز اغیار نترسد.. عیار دلاور که کند ترک سر خویش.. از خنجر خون ریز وسر دار نترسد.. آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق.. ازطعنه نا محرم اسرار نترسد.. ای طالب گنج وگهر از مار میندیش.. گنج وگهر آن برد که از مار نترسد.. گر بی بصری می کند انکار من از عشق.. سهل است وچه غم عاشق از این کار نترسد.. درعشق چو بیم سر وجانست ولیکن.. ای دلبر از اینها دل عیار نترسد.. اندیشه ندارم زرقیبان بد اندیش.. از خار جفا عاشق گلزار نترسد.. در سایه فضل ایمن از ‌آ ن است نسیمی.. کان شیردل از پنجه کفتار نترسد..

paradise <BlogSky:Weblog Title />

X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
ع.سربدار

آرشیو

چهارشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1384
خون بلبل

بهارا چه شیرین و شاد آمدی
 که با مژده داران داد آمدی
 بده داد ما را که خون خورده ایم
 ستم های آن سرنگون برده ایم
 بدر برده از دست بیدادگر
 دلی در بدر ، غرق خون جگر
دلی ، مانده صد زخم خنجر در او
 دلی ، کین خون برادر در او
 دلی ، در عزای عزیزان به در
ندانی که نامرد با ما چه کرد
 گرفتند و بردند و آویختند
 چه خون ها که هر صبحدم ریختند
ندادند رخصت که بیوه زنی
 بر آرد ز سوز جگر شیونی
 نه آن سوگواری که نگذاشتند
 که ازگریه هم باز می داشتند
 بهارا ببین این دل ریش ریش
 بلا برده از طاقت خویش بیش
 دلی کش به صد درد آغشته اند
 دلی کش به هر صبحدم کشته اند
 بهارا من از اشک پنهان پرم
که این گریه ها را فرو می خورم
 کجا بودی ای کاروان امید
 که عمری دلم انتظارت کشید
 چه آوردی از راه دور و دراز
 بگو آنچه بود از نشیب و فراز
 بهارا بر این دشت گلگون گذر
که گیری ز خون شهیدان خبر
 بپرس از شقایق که چون می دمد
 که جای گل از خاک خون می دمد
 تو رفتی و روی چمن زرد شد
 دل باغبان تو پر درد شد
 گل ارغوان تو بر خاک ریخت
پرستو ازین بام ویران گریخت
تو رفتی و آمد زمستان سخت
 به سوگ تو گردون سیه کرد رخت
 فروخفت خورشید و یخ بست آب
 سر بخت بستان گران شد ز خواب
 مگر گردبادی در آمد ز راه
 که شد روز روشن چو شام سیاه
 تگرگ از درختان فرو ریخت برگ
درو کرد این کشته را داس مرگ
 فرود آمد آن برق با بانگ سخت
 به جا ماند خاکستری از درخت
 تو رفتی و این باغ ماتم گرفت
سر سرو آزادگی خم گرفت
 اجاق شب افتادگان سرد شد
 سر مرد پامال نامرد شد
تو رفتی و داغ تو در سینه ماند
 به دل آتش عشق دیرینه ماند
 نگر تا شب تیره چون سوختیم
 چراغی ز جان خود افروختیم
 نگردد جهان تا نگردد جهان
 بد و نیک گیتی نماند نهان
نگفتیم که یک روز سر بر کنیم ؟
 جهان را به آیین دیگر کنیم
 به آیین دیگر بر آرد بهار
 گلی بی غبار غم روزگار
 بهارا بیا کآن زمستان گذشت
 گل و لاله پر کرد دامان دشت
بیا تا ببینیم در کار گل
 ز شبنم بشوییم رخسار گل
بهاری نو آمد به صد دلبری
 بیا تا ازو گل به دامن بری
 بهارا ببین تا چه پرورده ایم
ز خون دل خود گل آورده ایم
 فرو برده در سینه ی خویش چنگ
 گلی نو بر آورده خورشید رنگ
 بهاری بدین نازنینی کجاست
 که این خون بهای شهیدان ماست
 بهارا ندیدی تو آن رستخیز
کزو چشم و دل بود خونابه ریز
ز هر سوی برخاست بانگ درشت
 گره کرد خشم خروشنده مشت
 چو مشت تهی پر شود کوه کیست
 که را پیش سیل است یارای ایست ؟
 همان آب کو سر فرو افکند
چو انبوه شد کوه را برکند
سرافتادگان چون سر افراشتند
 از آن خیره سر تاج برداشتند
 فرو ماند شمشیر از موج خون
 ستمکاره چون تاج شد سرنگون
در آن تیر باران سپر سینه بود
 که از تیر در سینه ترسی نبود
به خون شهیدان پیروزگر
که شمشیر بر خون نیابد ظفر
 بهارا ببین کاین خط سرنوشت
 برادر به خون برادر نوشت
 بهارا بهل تا بگریم چو ابر
 که از دست دل رفت دامان صبر
 ندیدی تو آن کودک شیر خوار
که غلتید بر خاک این رهگذار
 ز پستان مادر که خون می چکید
پی شیر می گشت و خون می مکید
 ندیدی تو آن نو عروس جوان
 ز خون کرده آرایش گیسوان
 نیاسوده در بستر آرزو
 فروخفت بر خاک خونین کو
ندیدی تو آن درد بیدادگر
 پسر غرق خون روی دست پدر
 از آن نعره ی درد و فریاد کین
بلرزد دل کوه و پشت زمین
همه تن نباشم چرا گریه ناک
 که صد شاخه از من جدا شود چو تاک
 چرا خون نبارد از این سرگذشت
که یک عمر در خون و خنجر گذشت
 بهارا نگه کن که بر شاخسار
 چه می خواند آن مرغ آزادوار
 اگر خون بلبل نجوشد به باغ
 کجا از گل سرخ گیری سراغ ؟
گل سرخ ، نو می کند یاد دوست
 که رنگ گل سرخ از خون اوست
 بهارا گل تازه را یاد ده
 ز سرو کهن ، خسرو روزبه
 شبی با رفیقی در آمد به راز
 در خانه کردم به رویش فراز
گشاده رخ و مهربان دیدمش
 گرفتم در آغوش و بوسیدمش
عصا را به کنج سرا تکیه داد
 کله برگرفت و قبا برگشاد
نگه کرد پیش و پس خانه را
 ره آمد و رفت بیگانه را
سرا بود ایمن ، سبک دل نشست
 سلاح و کلاهش به نزدیک دست
 زهر در سخن های بایسته گفت
شب تنگ ما را گل از گل شکفت
سبک خیز و آهسته رفتار بود
 پر اندیشه و گرم گفتار بود
 دو چشمم به دیدار او خو گرفت
 دلم از دلیریش نیرو گرفت
 دلیری که فخر دلیران بدوست
 ازو هر چه آمخته داری نکوست
 زهی پایداری ! که آن پایدار
وفا را به سر بردی تا پای دار
 گذشت ازسر و خم نشد گردنش
 سرافکندگی ماند با دشمنش
 به مردانگی مرگ را کرد خوار
 زهی مرد و آن مرگ با افتخار
 کسی را بدین مایه ارزندگی ست
 که مرگش گشاینده ی زندگی ست
 بهارا به یاد آر از آن سرو ناز
 که افتاده هم سرفراز است باز
 در آن واپسین دم که دم در کشید
 نسیم تو را در هوا می شنید
 تو را پیش می دید آن خوش خبر
که بر می دمی ای نهان از نظر
 تو را می ستود ، ای بهار شگفت
 که باد تو اکنون وزیدن گرفت
 درود تو هنگام بدرود گفت
 که باغ تو در چشم او می شکفت
 بیا تا مزارش پر از گل کنیم
 چنین ، یادی از خون بلبل کنیم

هوشنگ ابتهاج


تعداد بازدیدکنندگان : 208818


نبوی گویا
وب نوشت
بیاد مصدق
دکترسروش
دوران ما
از یاد رفته ها
حسین خدادا
پژواک خاموش
بلاگ گویا

امید معماریان
الپرر

چه گوارا

دکتر سروش

دکتر شریعتی
فلش
احسان شریعتی
سایت ویژه دکتر
سایت Dr.Shariati.tk
مجمع وبلاگ نویسان

درباره دکتر تنها شریعتی
راه آزادی
عاشقترین
وبلاگ قران مجید
با مخاطبهای آشنا
مصدق مرد آزاده
اندیشه های ماندگار
فقر ‘ فساد ‘ تبعیض
وبلاگ رسمی فارغ

التحصیلان سمپاد
khabarchin
به دنبال دل مسایل

مربوط به جوانان

نیمروز

امروز

ایسنا

بازتاب

شرق

آوای آزاد

تلاش

مجله فروغ

بخارا

پا یاب

اخبار گویا

بی بی سی

tinypic

روز

گویا

عناوین آخرین یادداشت ها