مشتاق گل از سرزنش خار نترسد .. حیران رخ یار ز اغیار نترسد.. عیار دلاور که کند ترک سر خویش.. از خنجر خون ریز وسر دار نترسد.. آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق.. ازطعنه نا محرم اسرار نترسد.. ای طالب گنج وگهر از مار میندیش.. گنج وگهر آن برد که از مار نترسد.. گر بی بصری می کند انکار من از عشق.. سهل است وچه غم عاشق از این کار نترسد.. درعشق چو بیم سر وجانست ولیکن.. ای دلبر از اینها دل عیار نترسد.. اندیشه ندارم زرقیبان بد اندیش.. از خار جفا عاشق گلزار نترسد.. در سایه فضل ایمن از ‌آ ن است نسیمی.. کان شیردل از پنجه کفتار نترسد..

paradise <BlogSky:Weblog Title />

X
تبلیغات
رایتل
ع.سربدار

آرشیو

سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1384
برپا ایستاده ام

 برپا ایستاده ام
 تا پگاه را ببینم
 با عینک گمانم
و تاریکی را
 به روشنایی مبدل کنم
 بامداد کوچکم
و بیداری را در شب آغاز کنم
 با صدای ز نگ ساعتم
 و شب را
 در بیداری
 به روزی درخشان برگردانم
 با مهتابی اتاقم
 و تا زندگی را باور کنم
 در حضور مداومش
برپا ایستاده ام
 تا هوا باقی است
 تا عشق باقی است
 تا آزادی باقی است
و از پا نمی نشینم
 تا روشنایی را ببینم
 تا سرود خوش آهنگ عشق را
 بشنوم
 تا حقیقت
 این گوهر یگانه را بیابم
برپا ایستاده ام
 تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید
 آیا مفهوم ستاره را می دانید
 آیا گستردگی آسمان را می شنوید
آیا حرارت خورشید را می خوانید
 برپا ایستاده ام
 تا آرزومندان حقیقت را بگویم
 چرا دل به وهم پندار سپرده اید
 و بر دانایی و بیداری مرده اید
 آنگاه که با خود خلوت می کنید
 و حقیقت را در دستهای بزرگ خود
 محبوس می پندارید
 نمی بینید که دستهای شما باز است
 و چون فکر من خالی است
 و ذهن شما
 بازار پر رونقی است
 که هر لحظه
 دل به کالایی می دهید
 و جاذبه اشان را نمی رهید
 و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید
 و به سواسش کشانده اید
 گمراهی را دل نمی نهید
 بر جای مانده ام
تا بگویم
 ذهن
 سرطانی غده ایست بدخیم
که شما را قربانی خواهد کرد
 در برابر فکری که باور ندارید
 در مصاف آیینی که باطل می شمارید
 و در دفاع از حرمتی
 که جان برسر آن می گذارید
هنگامی که گلها را به دار می آویزند
 و پرندگان را
 از قفس به مسلخ می برند
 تا سخن از بیداری نشنوند
 هنگامی که روزنه های کوچک سقف را می گیرند
 تا کمانه های نور را نبینند
 زندگی را چه می دانید
 گوییا
 آنچنان به تاریکی خو گرفته اید
 که روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید
 و از آمدن آن بیم دارید
 زندگی سرودی نیست
 که تکرارش کنم
 زندگی شاعری نیست
 که با اندیشه و آیینم
 به دارش بیاویزم
و با نگاهش بستیزم
 زندگی شعر من است
 از معنا می کاهمش
 تا بمانم
 با ترس و گمان نمی خواهمش
همانگونه که هست
قرنها پاس می دارمش
 و بکر
 نگهمیدارمش
 و با کمانه ی نور
 به یاد می آرمش
 و به جهان می سپارمش
 من فرزند تسلیمم
 خشونت را غریزه نمی دانم
 و زندگی را
 آن طور می شناسم که هست

پیمان آزاد


تعداد بازدیدکنندگان : 208695


نبوی گویا
وب نوشت
بیاد مصدق
دکترسروش
دوران ما
از یاد رفته ها
حسین خدادا
پژواک خاموش
بلاگ گویا

امید معماریان
الپرر

چه گوارا

دکتر سروش

دکتر شریعتی
فلش
احسان شریعتی
سایت ویژه دکتر
سایت Dr.Shariati.tk
مجمع وبلاگ نویسان

درباره دکتر تنها شریعتی
راه آزادی
عاشقترین
وبلاگ قران مجید
با مخاطبهای آشنا
مصدق مرد آزاده
اندیشه های ماندگار
فقر ‘ فساد ‘ تبعیض
وبلاگ رسمی فارغ

التحصیلان سمپاد
khabarchin
به دنبال دل مسایل

مربوط به جوانان

نیمروز

امروز

ایسنا

بازتاب

شرق

آوای آزاد

تلاش

مجله فروغ

بخارا

پا یاب

اخبار گویا

بی بی سی

tinypic

روز

گویا

عناوین آخرین یادداشت ها