مشتاق گل از سرزنش خار نترسد .. حیران رخ یار ز اغیار نترسد.. عیار دلاور که کند ترک سر خویش.. از خنجر خون ریز وسر دار نترسد.. آنکس که چو منصور زند لاف انا الحق.. ازطعنه نا محرم اسرار نترسد.. ای طالب گنج وگهر از مار میندیش.. گنج وگهر آن برد که از مار نترسد.. گر بی بصری می کند انکار من از عشق.. سهل است وچه غم عاشق از این کار نترسد.. درعشق چو بیم سر وجانست ولیکن.. ای دلبر از اینها دل عیار نترسد.. اندیشه ندارم زرقیبان بد اندیش.. از خار جفا عاشق گلزار نترسد.. در سایه فضل ایمن از ‌آ ن است نسیمی.. کان شیردل از پنجه کفتار نترسد..

paradise <BlogSky:Weblog Title />
ع.سربدار
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          

آرشیو


مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
<
پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1384
مثنوی


باز آمدم چون عید نو ؛ تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال ودندان بشکنم

هفت اختر بی آب را ؛ کین خاکیان را می خورند
هم آب  بر آتش زنم ؛ هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی آغاز من؛ پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهدو پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم ؛شمشیر وفرمان در کفم
تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو؛ باغ طاغیان گر سبز بینی؛ غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم

هر جا یکی گویی بود؛ چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد؛ در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او؛ چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او ؛ تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم؛ یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی ؛ می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدرکین بشکنم؛ آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی! بر وی بریزم جام می
در بان اگر دستم کشد؛ من دست در بان بشکنم


چرخ گر نگردد گرد دل؛ از بیخ و اصلش بر کنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای؛ مهمان خویشم برده ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم

نی نی ؛ منم سر خوان تو ؛ سر خیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم ؛ تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ؛  ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد؛ مستم کند
من لا ابالی وار؛ خود استون کیوان بشکنم


***********

من دزد دیدم کو برد مال  و متاع  مردمان

                                                    این دزد ماخود دزد را چون می بدزدد ازمیان

خواهندازسلطان امان ؛چون دزد افزونی کند

                                               دزدی چو سلطان می کند ؛ پس از کجا خواهیم امان

مولانا جلا الدین بلخی
(مولوی)
               


چهارشنبه 29 تیر ماه سال 1384
استثمار وقیحانه

والذین یکنزون الذهب والفضه ولا ینفقونها فی سبیل  الله فبشر هم بعذاب الیم

شعار ابوذر است به معاویه ! که این کاخ را اکر از پول

خود می سازی  اسراف است و اگر از پول مردم

خیانت

ای عثمان  ! گدایان را تو گدا کردی وثروتمندان را

تو ثروتمند ساختی

واین پیامی است به تمامی عثمان های زمانه در طول تاریخ بشریت

**************

استثماری وقیحانه تر از استثمار آمریکائی در بین همین مومنین وحاجیهای بازاری

خودمان و سر مایه داران مومن ومقدس و واقعا معتقد ما مطرح است  ووجود دارد

و در عین حال اسمش هم اسلام وشدیدترین وتندترین اسلام وتشیع ابوذری هم

باز مطرح است. این مرزها را باید از هم جدا کرد ؛ حسابها را از هم جدا کرد؛ به

درک که خیلی از مومنین مقدس را هم در این مرزبندی دقیق ؛ خارج از مرز اعلام

کنیم وفدا کنیم؛ مگر همیشه ما باید بایستیم و آنها ما را تکفیر کنند ؟ بگذار ما هم

یاد بگیریم؛ ما می ایستیم و آنها را تکفیر می کنیم ؛ تکفیر که حق انحصاری یک

گروه خاصی نیست . ما هم یاد می گیریم

جهان بینی وایدولوژی ص۱۸۵

ع.سربدار

**********

هر جا در هر ملتی ؛ هر مذهبی؛ هر حزبی وهر جامعه ای

که وحدت علمی  و وحدت قالبهای اعتقادی بوجود آمد

علامت این است که یا در ان جامعه استبداد

فکری واعتقادی وجود دارد؛ یا نه؛ مرگ

گریبانگیر اندیشه وفکر شده

از این دو صورت

خارج نیست


سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384
خطبه ۱۲۹ نهج البلا عه

این است که علی بزرگ وبزرگوار ؛ در صفین ؛ یاران خویش را که

بر حسب عادت و انگیزه  خشم و نفرت ؛ به لشکر شام دشنام

می دادند منع میکند که: انی اکره لکم ان تکونو اسبابین؛ من

از اینکه شما دشنام دهید بدم می آید؛ که نه شما آنقدر کوچکید

که فحاش باشید ونه آنها آنقدر بزرگ که حتی به فحش  بیارزند

وبه پیروان  زبون خویش که ولایت را نقابی ساخته اند تا زشتی

روی وپستی روح خویش را در پس آن پنهان دارند ــــ  می گو ید

وهل خلفتم الا فی حثاله لا تلتقی بذمهم الشفتان ؛ استصفا را

لقدرهم وذهابا عن ذکرهم. جای یاران صدیق ونخستین را شما 

پفیوزها (حثاله)یی گرفتند که از بس خوار و بی مقدارید؛ که بخاطر

خواری وبی مقداری تان  وبر زبان  نیاوردن نامتان ؛ دو لب بهم نمیرسند

سیاه کاری همه جا را فرا گرفته  ومعترضی که بر آشوبد نیست... زنهار

که خدا در ربودن بهشت ؛ گول نمیخورد .....
نفرین بر آنها که آمر به 

معروف اند وخود تارک آن ؛ و ناهی  از منکرند و خود عامل آن

خطبه ۱۲۹ 

ع.سر بداری


دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
گستاخی اندیشه

برادرانم از فقر وگرسنگی مردن 

                                   قوم وخویشان ما در عزایشان
                    
                                                       گوسفندان قربانی کردند

دوستان بیایید مرده پرست واسطوره پرست نباشیم

اکنون که در حال روزمرگیمان هستیم ؛یک انسان آزاده

در بند زور و جور گرفتار است . به خاطر ما وبه خاطر آزاد

 اندیشی اش . به قول  معلم شهیدمان  در روزگار
 
جهل  ؛ شعور خود جرم است و گستاخی اندیشه ؛وخود جزیره

بودن ( اتوپیا) گناهی نابخشودنی.و در این زمانه  همه دست به

دست هم داده ایم تا شاهد جنایتی دیگر باشیم؛ و بعد در عزایش
 
بنشینیم  ودر صورت موافقت حضرات اجل  اگر شهامتش را

داشته باشیم مراسم ختمی ...........! که خدا ان روز  را نیاورد

پس بیایید هم و غممان راهی باشد  درراستای رهایی این

اسیر در بند.

نا گفته نماند که در طول پنجسال حکومت مولایمان علی بزرگ

تنها حکومتی که زندانی سیاسی نداشت حکومت وی بود

************

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
 نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست

شعر از: حمید مصدق

ع.ع


دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
ترجمه خطبه۳۲ نهج البلاغه

ای مردم ما در زمانه ای پر عناد وبد کینه گرفتار شده ایم؛ انسان نیکدل وپاک دامن را در این روزگار
بد میشمرند

وستمکاره در این عصر برتند باد غرور ونخوتش می افزاید. مردم بر چهار گروه اند:یکی آنکه از

پلیدکاری در

زمین  باز نمی ایستد مگر هنگامیکه جانش نا توان گردد وتیغش کند ودستش تهی. دیگری آنکه

شمشیر را بر

کشیده واتش شرارتش  را بر افروخته وسواره  وپیاده اش را بسیج کرده؛ خود را فروخته  وایمانش

را باخته

است تا ثروت خلق را به غارت برد یا بر سر سپاهی فرمان راند ویا بر سر منبری بالا رود

دیگری با کار دین در طلب دنیاست ونه با کار دنیا در طلب دین؛ آرامش ووقار به خود می دهد

وقدمهایش

را آهسته ونزدیک به هم  بر می دارد  ودامن ردایش را به پرهیز کاری فرامی چیند وخود را به

درستکاری

می آراید وپوشش خدا را در پناه پلید کاری  ومعصیت خدا میگیرد( در زیر خرقه توحید بت  پنهان

دارد و

صراحی سر میکشد پنهان ومردم دفتر انگارند.).......! چها رمین ؛ کسی که از عجز خویش ؛از

دست یافتن

 به قدرت در مانده است واز  بیچارگی خویش به بیچارگی خو کرده وبه ضعف وفقر  وذلت زندگی

خویش
 
تن داده است ؛ آنگاه  به نام قناعت خود را آرایش میدهد  وبه جامه  پارسایی خود را زینت می بخشد

ودر

حالیکه : نه در خانه ؛ نه در بیرون؛ نه در دل ونه در زندگی مرد این کار نیست


یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384
حسین وارث آدم

قدرت های ضد خدا - ضد مردم؛ که: آیات خدا را کتمان می کنند وپیامبران

ونیز کسانی را از  میان مردم که به عدالت می خوانند؛ می کشند وهمواره

سد راه خدا می شوند ومردم را به ذلت واستضعاف می کشاند وتوده ها را

به جای بندگی و طاعت  وپرستش وحمد وستایش خدا ؛ به بندگی و اطاعت

و عبودیت و مداحی  وچاپلوسی خویش دعوت می کنند وخود را صاحب و

مالک مردم می خوانند ودر زمین سرکشی می کنند وبر بندگان خدا چیره

دستی می نمایند وبنام روحانیت ؛ مردم را به اطاعت و پرستش و تقلید

کور کورانه  خود وا می دارند و در کنار خدا پرستی ؛ رئیس پرستی ؛فرعون

پرستی و روحانی پرستی را رواج می دهند ــــ اینان که قرآن در سه نام کلی

ملا؛مترف وراهب می نامدشان ــــ همیشه در برابر رسالت خدا می ایستند

ومانع تححق عدالت وبیداری وآزادی مردم ورشد ایمان و توحید راستین می شوند.

حسین وارث آدم: ص ۱۶ 


شنبه 25 تیر ماه سال 1384
برای هیچ کس

به کجای  این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

امروز هیچ دلم خوش نیست
از همه چیز و همه کس گریزانم
دل ودماغ هیچ کاری را ندارم
هر محبت وهر نوازشی ؛ برایم دشنامی  است  
 زمانی مامن  امنی داشتم که در چنین مواردی چون مار بدان میخزیدم که آن هم ازم گرفته شده
 کسی نیست که به این در وطن خویش غریب  بگویدآخر
دردت چیست ؛رنجت چیست ؛ غمت چیست؛خودم هم
نمیدانم........غم زمانه خورم یا که فراق یار کشم
شاید هم بقول مولانا: دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
نمیدانم ........فقط این را میدانم که 
از بس که ملول از دل دلمره خویشم
      هم خسته بیگانه هم آزرده خویشم

خدایا کمکم کن


جمعه 24 تیر ماه سال 1384
تشیع علوی ؛ تشیع صفوی


                             آخرین تصویر، آلبوم عکسهای دکتر علی شریعتی

*****************

یک قرن بعد صفویه آمد؛ وتشیع ؛ از مسجد جامع توده  برخاست

ودر مسجد شاه؛ همسایه دیوار به دیوار قصر عالی قاپو شد

وتشیع سرخ

تشیع سیاه
؛گشت

ومذهب شهادت

مذهب عزا

*************

روحانی وعالم شیعی از کنار مردم برخاست ودر کنار سلطان صفوی نشست

تشیع مردمی تبدیل شد به تشیع دولتی ..!
بعد تشیع بدو قسم منقسم شد

یکی تشیع علوی که از آغاز بود؛ وهنور هم خوشیختانه هست؛ ویکی تشیع

صفوی که تا آن تاریخ نبود ؛ وبا تحریف  ومسخ تشیع علوی به وجود آمد؛ وهنوز

هم متاسفانه هست

*************

تشیع علوی تشیع وحدت است                             تشیع صفوی
تشیع تفرقه

تشیع علوی
تشیع رسم است                            تشیع صفوی تشیع اسم

تشیع علوی تشیع آزادی است                              تشیع صفوی تشیع عبودیت

تشیع علوی تشیع توحید است                              تشیع صفوی
تشیع شرک

********

 غریب بود غریبانه خفت در غربت

      معلمی که مرا بال آرزو بخشید

   چه طعنه ها که ز مردم شنید در غربت

       مگر مادر میهن نداشت آغوش

   که آن غریب وطن تن نهفت در غربت

**********

بگذار

بگذار سپیده سر زند

چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .

و راه کهکشان بسته شود ...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد


پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384
وصیت داریوش کبیر و منشور ...


منم کوروش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان
شاه چهار گوشه جهان ، شاه داد گر آنگاه که به آرامی
وارد بابل شدم همه مردم گامهای
مرا با شاد مانی پذیرفتند 
من برای صلح کوشیدم ، من برده
داری را بر انداختم و به بدبختی های
 آنان پایان بخشیدم . من فرمان دادم
 هر کس در مذهب و
پرستش خدای خود آزاد باشد
. تمام شهرهایی را که ویران شده بود
 آباد کردم . فرمان دادم
همه معبد هایی را که
بسته شده بود بگشایم
تمام خدایان را به معابد باز گرداندم 
تمام مردمانی را که آواره شده بودند
 به شهر هایشان باز گرداندم
و خانه هایی را که ویران شده بود
آباد کردم . من برای همه 
جامعه ای آرام مهیا ساختم


*************************
اینک که من از این دنیا می روم 25 کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام این
کشورها پول ایران رواج دارد 

و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند
.


جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد
راه نگهداری این کشور ها این است که در امور داخلی

آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را
محترم بشمارید.

 

اکنون که من از این دنیا می روم تو 12 کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری


 و
این زر یکی از ارکان قدرت تو می

باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست

 
بلکه به
ثروت نیز هست .
البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره

بیفزائی نه اینکه از آن بکاهی من نمی گویم که
 
در مواقع ضروری از ان برداشت نکن زیرا قاعده این زر
د
ر خزانه آن

است که در هنگام ضرورت از آن برداشت شود
 
اما در اولین فرصت
آ
نچه برداشتی به خزانه برگردان مادرت آتوسا بر

من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن
.


ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای
 
غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با

سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است
 
در مصر آموختم چون انبارها پیوسته تخلیه میشود حشرات در آن بوجود

نمی آیند و غله در این چند سال می ماند بدون
 
اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا

اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در
 
انبارها موجود باشد
هر
ساله بعد از اینکه غله جدید بدست  آمد از غله

موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار
 
استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به

این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت
 
دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال
پیاپی خشکسالی شود .

 

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی
 
نگمار برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر

دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی
 
بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست

آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند

و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی
.

 

کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم
 

هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر

بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید کانال
 
را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از
آ
ن کانال نباید

آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند
.

 

کنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ایران نظم و امنیت

برقرار کند ولی فرصت نکردم سپاهی

به یونان بفرستم و تو باید این کار را انجام بدهی
.
با یک ارتش نیرومند به یونان حمله

کن  و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند

 

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر

دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما.

 

هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط

نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم

که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است
 
و اگر این قانون را حفظ کنی

عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت
.

 

افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با انها
 
بدرفتاری نکن اگر با انها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست

معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد
 
ولو به قیمت کشته شدنشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد

بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند


 تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم نمایند
.

 

امر اموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار
 

اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر

شود و هر قدر که فهم و عقل انها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتری می توانی


سلطنت کنی.
 همواره حامی کیش یزدان پرستی باش


 اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر

داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی کند
. 

 

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی
 

و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت

سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را مسدود نکن

 تا هر زمان که می توانی وارد قبر من بشوی و تابوت سنگی

مرا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر
 

بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم
.
 آنجا مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا

سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه
25
 کشور باشد یا یک

خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند

.اگر هر زمان که فرصتی
بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت

را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد
کرد و
وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی


بگوکه قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز بگذارد
 

تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند
.


زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو اگر  از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف
آن ادعا را

مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر بنماید.زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد
.


هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر  دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده
این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی میرود
.


در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده
.


عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو

فقط موقعی باید بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم
کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای
.

 

پیش از این نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل
از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است
.

برگرفته از بلاگ تریبون آزاد


پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384
کاوه یا اسکندر

کاوه یا اسکندر

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از صدا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند 
 آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
 وای جغدی هم نمی آید به گوش
 دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
 آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
 در سکوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
 آبها از آسیا افتاد هاست
 دارها برچیده خونها شسته اند
 جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
 پشکبنهای پلیدی رسته اند
 مشتهای آسمانکوب قوی
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 یا نهان سیلی زنان یا آشکار
 کاسه ی پست گداییها شده ست
                    خانه خالی بود و خوان بی آب و نان                                             
 و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
 این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
 باز ما ماندیم و شهر بی تپش
 و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
 مادرم ایستاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
 گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
 آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
 گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغ اند و فریب
 گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
 می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
 من به اشکش خیره از این سوی و باز
 دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک 
 باز ما ماندیم و خوان این و آن
 میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
 باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی
آن که در خونش طلا بود و شرف
 شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
 رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
 خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 هر که آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب
باز می گویند : فردای دگر
 صبر کن تا دیگری پیدا شود
 کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

زنده یاد استاد اخوان ثالث


چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1384
پیامی برای نسل سوخته



با سلام به تمامی  دوستان وب نویس

عزیزان من بعد از گذشت دو ماه از  گذر عمر خود در میان وبلاگ ها آنچه را که نمی بایست بینم

وبخوانم دیدم؛ و خواندم؛ وچیزی جز تاثر واندوه  برایم بجا نماند.دغدغه فکری شما عزیزانی که 

آینده ساز این مرز وبوم هستید؛ بجای اینکه در راستای برقراری یک جامعه سالم  وایرانی اباد

وآزاد باشد؛ همه وهمه چیزی نبود جز عشق های نافرجام وفرسوده ؛عشق های که در اثر

انتخاب اشتباه خود شما عزیزان بوجود آمده آن هم نه بر اساس شناخت که بر اساس احساس

واحساس وعواطف پاک آدمی در جامعه ای نا سالم مانند میشی ماند که اسیر گرگ گردد

من نمی گویم که که این خود مشکلی نیست نه بلکه ؛ بقول دکتر شریعتی :هنگامی که ظلم

و زور در جامعه ات حاکم است وتو شاهد زمانه خویشی پرداختن به مسایل حاشیه ای

مساویست بامصداق این جمله که  چه به نماز ایستاده باشی ؛ چه به شراب نشسته باشی

فرقی نمی کند.پس عزیزان بیایید هم وغممان در وحله اول اصلاح خودمان سپس جامعه مان

باشد. ویا علی گوییم وعشق دیگری آغاز نماییم

به امید همدلی  وهمبستگی تمامی عزیزانی که در این راه قلم میزنند؛و به امید اتحاد  ویکدلی 

تمامی جوانان این مرز وبوم
ع.ع




دیگرباید رفت تا کجا تا چند؟خدا داند

کاش میشد چون همایی؛ سوی جانان آمدن
با  سرود  زندگی . چون  باد.  رقصان   آمدن

با سپیدی ها ؛ سیاهی را به دام انداحتن
بند ها از هم دریدن؛ همچو طوفان آمدن

باسلاح دوستی ؛ مهر و وفا را زد صلا
شعله ها افروختن؛ آتش فروزان آمدن

هر نهال آرزو را کاشت در دل آشکار
با نوید زندگی در سینه پنهان آمدن

بر لبان تشنه مردم؛ چکاندن آب خضر
خشکسالی را ؛نوید مرغ باران آمدن

دانه پیچان؛ آزادی فشاندن بر زمین
همچو سروی قدکشیدن؛ شاخه افشاندن آمدن

خشک گرداندن سرشک غم ؛ بر روی چهره ها
با صلای مرهم شادی؛ به درمان آمدن

درفش کاویان را بر جهان افراشتن
با سلاح مهر آرایی؛ به میدان آمدن

بر لب خوشرنگ انسانها ؛ نشاندن خنده را
چون شقایق  سرخگون؛ اندر گلستان آمدن

م.الف.شباهنگ


چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1384
به نام عشق
به نام عشق

تقدیم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از یاس به خواب رفته اند

امشب باران به میهمانی چشمانم آمده

خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن

امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ام زندگی را با آه سردی می نوازم


چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1384
عشق انسانی

عشق انسانی همچنانکه گفتیم حیات است و زندگی ، اطاعت آور است و پیروساز 

 و این عشق است که عاشق را هم شکل با معشوق قرار می‏دهد و وی می‏کوشد تا

 جلوه‏ای از معشوق باشد و کپیه‏ای از روشهای او، همچنانکه خواجه نصیرالدین طوسی

 در شرح اشارات بوعلی می‏گوید

 " عشق نفسانی آنست که مبدأش همرنگی ذاتی عاشق و معشوق است ، بیشتر اهتمام عاشق به روشهای معشوق و آثاری است که از نفس وی صادر می‏گردد.

این عشق است که نفس را نرم و پرشوق و وجد قرار می‏دهد ، رقتی ایجادمی‏کند که

 عاشق را از آلودگیهای دنیائی بیزار می‏گرداند

محبت به سوی مشابهت و مشاکلت می‏راند و قدرت آن سبب می‏شود که محب

‏به شکل محبوب درآید . محبت مانند سیم برقی است که از وجود محبوب به محب وصل

 گردد ، و صفات محبوب را به وی منتقل سازد . و اینجاست که انتخاب محبوب اهمیت

 اساسی دارد . لهذا اسلام در موضوع دوستیابی و اتخاذ صدیق بسیار اهتمام ورزیده و

 در این زمینه آیات و روایاتی بسیار وارد شده است ، زیرا دوستی همرنگ ساز است و زیباساز و غفلت آور ، آنجا که پرتوافکند عیب را هنر می‏بیند و خار را گل و یاسمن

دوست داشتن از عشق بهتر است

   دکتر علی شریعتی

عشق ازدیدگاه اوشو

هر گاه از غرور آکنده باشی عشق ناپدید می شود

       هر گاه عشق بورزی آنگاه بالغ شده ای     

       کودک از جنس عشق ساخته شده است     

        به هر چه عشق بورزی همان می شوی        

      عشق هیچ مرگ نمی شناسد  

        زبان قادر به وصف عشق نیست    

چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست

شناخت عشق شناخت خدا است   

         عشق در نیستی خانه دارد              

           همه انسانها عاشق به دنیا می آیند                 

   عشق تنها امیدی است که وجود دارد        

             به جز عشق همه چیز نابینا است              

         عشق بزرگترین هدیه خداوند است              

       فقط عشق می تواند انسان را الهی کند          

 

عشق مطلق است و هراس و تردید نمی شناسد

    انسان بدون عشق تاریکی مطلق است

         عشق نخستین گام به سوی کبریاست

          عشق گلی بسیار ظریف و شکننده است

         انسان آنگاه به کمال می رسد که عاشقانه زندگی کند

         عشق یک آینه است

           زندگی رازی است برای عشق ورزیدن

 عشق رقص زندگی است

 

خدا وعشق هم معنا هستند

هیچ دلیلی برای وجود خداوند به جز عشق نیست

عشق رام نشدنی است

  عشق شرط نمی شناسد

 زندگی با عشق همان زندگی با خدا است

 عشق با بخشیدن رشد میکند

چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست


شنبه 18 تیر ماه سال 1384
آوای درون

کسی باور نخواهد کرد
 اما من به چشم خویش می بینم
 که مردی پیش چشم خلق بی فریاد می میرد
 نه بیمار است
 نه بردار است
نه درقلبش فروتابیده شمشیری
نه تا پر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد تدبیری
لبش خندان و دستش گرم
 نگاهش شاد
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خویش می بینم
به آن تندی که آتش می دواند شعله در نیزار
به آن تلخی که می سوزد تن آیینه در زنگار
 دارد از درون خویش می پوسد
 بسان قلعه ای فرسوده کز طاق و رواقش خشت میبارد
فرو می ریزد از هم
 در سکوت مرگ بی فریاد
چنین مرگی که دارد یاد 
 کسی آیا نشان از آن تواند داد
نمی دانم
 که این پیچیده با سرسام این آوار
 چه می بیند درین جانهای تنگ و تار
 چه میبیند درین دلهای ناهموار
 چه میبیند درین شبهای وحشت بار
 نمی دانم
 ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
 نمی بیند کسی اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را
 کسی باور نخواهد کرد


شنبه 18 تیر ماه سال 1384
پرستو

ستاره گم شد و خورشید سر زد
پرستویی به بام خانه پر زد
در آن صبحم صفای آرزویی
شب اندیشه را رنگ سحر زد
پرستو باشم و از دام این خاک
گشایم پر به سوی بام افلاک
ز چشم انداز بی پایان گردون
در آویزم به دنیایی طربناک
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمه های شوق و مستی
سرودی سر کنم با خاطری شاد
سرود عشق و ‌آزادی پرستی
پرستو باشم از بامی به بامی
 صفای صبح را گویم سلامی
بهاران را برم هر جا نویدی
جوانان را دهم هر سو پیامی
تو هم روزی اگر پرسی ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا کنم بر من نگیری
که می ترسم زنی سنگی به بالم

فریدن مشیری


شنبه 18 تیر ماه سال 1384
ای بشر

ای بشر تو خود همه اندیشه ای ................ ما بقی خود استخوان و ریشه ای

در گذر عمر آدمی باد های مسمومی همواره در حال وزیدن است.و مادر معرض

هجوم این تند باد ها قرار گرفته ایم و اینکه چگونه بتوانیم خود را حفظ کنیم؛ مستلزم

داشتن یه ایدیولوژی  وجهان بینی است.که در این جنگل ویرانه که بود کشور ایران

حاکمان آن را از ما دریغ میدارند.چون نمی خواهند ما بیشتر از اونی که اونا میخوان

بدونبم؛ به همین دلیل مواد مخدر ؛ فحشا؛ فقر و...... مسایل دیگری رو جایگزین

 کردند.تا سرمان به خود مان مشغول باشه؛ و همواره جنگ زرگری راه انداختند وبا

 استفاده از حربه دین ودشمن خارجی  ما رو سرگرم کردند. ولی باید بدانند که تلاششان

بیهودهست. چون ما دارای فرهنگی غنی  والگو هایی هستیم که همواره در کنارمان

راه را به ما نشان خواهند داد. کسانی مثل دکتر شریعتی ؛ دکتر سروش و.... وکتابهایی

مانند مثنوی ؛ دیوان حافظ؛ شاهنامه واز همه مهمتر قرآن و نهج البلاغه. اینها رو بخونید

 زندگی و حیات ما مستلزم شناخت و آگاهی است توام با عشق که هر دو مکمل

یکدیگرند.

به امید حق


شنبه 18 تیر ماه سال 1384
فریاد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

مهدی اخوان ثالث


شنبه 18 تیر ماه سال 1384
نوحه

نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
 روی دست ما ، دل ما
چون نگاه ، ناباوری به جا مانده ست
این پیمبر ، این سالار
 این سپاه را سردار
 با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
 ما باین جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد
می زد
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
 و
 با ماست
اما
اکنون
 دیری ست
نعش این شهید عزیز
 روی دست ما چو حسرت دل ما
 برجاست
 و
 روزی این چنین بتر با ماست
امروز
 ما شکسته ما خسته
ای شما به جای ما پیروز
این شکست و پیروزی به کامتان خوش باد
هر چه می خندید
هر چه می زنید ، می بندید
 هر چه می برید ، می بارید
 خوش به کامتان اما
 نعش این عزیز ما را هم به خاک بسپارید



شنبه 18 تیر ماه سال 1384
حماسه

من که پرواز کنان آمده ام
 نرم زین بام جهان آمده ام
 باده در جام سحر ریخته ام
مست آن وصل گران آمده ام
 پای بر فرق شبان کوفته ام
تا ز خورشید نشان آمده ام
موج آتشکده سبز نیاز
موج رقص کنان آمده ام
دشت خنیاگر خورشید سرود
دشت را چنگ و چغان آمده ام
بوسه بر آتش عصیان زده ام
دیده را شعله فشان آمده ام
یک جهان خشم کنان آمده است 
 صد جهان خشم کنان آمده ام

م.آزاد


شنبه 18 تیر ماه سال 1384
زندانی

 

دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
آی همسایه زندانی من
 ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست
 تا به کی باید تنها تنها
 وندر این زندان زیست
 ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
 کرده ام با غم تنهایی خو
 دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
 چه صدایی آمد
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی 
 ضربه می کوبد همسایه زندانی من
 پاسخی می جوید
 دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم


شنبه 18 تیر ماه سال 1384